اوحدی › وله سترالله عیوبه| ” میراث‌دار ادب پارسی “

هرگز به جان فرا نرسی بی‌فروتنی / خواهی که او شوی تو، جدا گرد از منی
زنهار ! قصد کندن بیخ کسان مکن / زیرا که بیخ خویشتنست آنکه می‌کنی
نیکی کن، ای پسر تو، که نیکی به روزگار / سوی تو بازگردد، اگر در چه افگنی
دل در جهان مبند، که بی‌جرعه‌های زهر / کس شربتی نمی‌خورد، از دست او، هنی
امروز کار کن که جوانی و زورمند / فردا کجا توان؟ که شوی پیر و منحنی
تا کی من و جمال من و ملک و مال من؟ / چندین هزار من که شد از قطره‌ای منی؟
سر برفراشتی که : به زور تهمتنم / ای زیردست آز، چه سود از تهمتنی؟
جز با دل شکسته ترا کار زار نیست / خود را نگاه دار، که بر قلب می‌زنی
کردی کلاه کژ، که : کمر بسته‌ام به سیم / ای سنگدل، چه سیم؟ که دربند آهنی
گر نیک بنگری،همه زندان روح تست / چون کرم پیله، بر تن خود هرچه می‌تنی
گر مرهم تو بر دل مردم بمنتست / بردار مرهمت، که نمک می‌پراگنی
مشکل بزاید از تو بسی خیر، از آنکه تو / چون مادر زمانه ز نیکی سترونی
از پند گفتن تو چه فرقست تا به نیش؟ / از بهر آنکه تیز ترا ز فرق سوزنی
تا برزنی به کیسهٔ بازاریان یکی / روز دراز بر سر بازار و برزنی
از بهر لقمه‌ای، که نهندت به کام در / دیدم که : زخم‌دارتر از قعر هارونی
دانی حساب گندم خود جوبه جو ولی / «الحمد» را درست ندانی، ز کودنی
نادان به جز حکایت دنیا نمی‌کند / ناچار خود حکایت دنیا کند دنی
ای اوحدی، کسی بجزو نیست در جهان / درویش باش، تا غم کارت خورد غنی