اوحدی › وله علیه الرحمه| ” میراث‌دار ادب پارسی “

جهان به دست تو دادند، تا ثواب کنی / خطا ز سر بنهی، روی در صواب کنی
فلک چو نامه فرستد ز مشکلی به جهان / به فکر خویشتن آن نامه را جواب کنی
شود به عهد تو بسیار فتنه‌ها بیدار / چو عشق بازی و سیکی خوری و خواب کنی
مهل خراب جهان را به دست ظلم، که زود / تو هم خراب شوی، گر جهان خراب کنی
چو دور دولت تست، ای امیر ملک، بکوش / که نام نیک درین دولت اکتساب کنی
بدانکه: نام شبانی نیاید از تو درست / که گله را همه در عهدهٔ ذئاب کنی
شود چو قصهٔ عود و رباب قصهٔ تو / چو دل بدعد دهی، گوش بر رباب کنی
به قتل دشمن خود گر شتاب نیست ترا / یقین شناس که: بر قتل خود شتاب کنی
روا مدار که: از بهر پهلوی بریان / هزار سینه به سیخ جفا کباب کنی
قراضهای زر بیوگان مسکینست / قلادها که تو در گردن کلاب کنی
میان دوزخ و خلق تو بس تفاوت چیست؟ / چو خلق را همه از خلق خود عذاب کنی
ترا از آنچه که چون گل در آتشست کسی؟ / که جای خویشتن اندر گل و گلاب کنی
نگاه کن: که گر اینها که میکنی با خلق / کنند با تو زمانی، چه اضطراب کنی؟
به جانب تو نهان بس خطابهاست ز غیب / ولی تو گوش نداری، که بر خطاب کنی
چو پیر گشتی و پیری رسول رفتن تست / چه اعتماد بر این خیمه و طناب کنی؟
به پیش آب جهان خانه‌ایست بی‌بنیاد / نه محکمست عمارت، که پیش آب کنی
ز سر جوان نتوانی شد، ار چه در پیری / ز مشک سوده سر خویش را خضاب کنی
به قول اوحدی ار ذره‌ای برآری سر / ز روشنی رخ خود را چو آفتاب کنی