اوحدی › غزل شمارهٔ ۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ماییم و سرکویی، پر فتنهٔ ناپیدا / آسوده درو والا، آهسته درو شیدا
در وی سر سرجویان گردان شده از گردن / در وی دل جانبازان تنها شده از تنها
بر لالهٔ بستانش مجنون شده صد لیلی / بر ماه شبستانش وامق شده صد عذرا
خوانیست درین خانه، گسترده به خون دل / لوزینهٔ او وحشت، پالودهٔ او سودا
با نقد خریدارش آینده خه از رفته / با نسیهٔ بازارش امروز پس از فردا
گر کوی مغانست این؟ چندین چه فغانست این؟ / زین چند و چرا بگذر، تا فرد شوی یکتا
رسوایی فرق خود در فوطهٔ زرق خود / کم‌پوش، که خواهد شد پوشیدهٔ ما رسوا
گر زانکه ندانستی، برخیز و طلب می‌کن / ور زانکه بدانستی، این راز مکن پیدا
ای اوحدی، ار دریا گردی، مکن این شورش / زیرا که پس از شورش گوهر ندهد دریا