عطار › (۱) حکایت امیر بلخ و عاشق شدن دختر او| ” میراث‌دار ادب پارسی “

امیری سخت عالی رای بودی / که در سر حدِّ بلخش جای بودی
بعدل و داد امیری پاک دین بود / که حد او فلک را در زمین بود
بمردی و بلشکر صعب بودی / بنام آن کعبهٔ دین کعب بودی
ز رایش فیض و فر شمس و قمر را / ز جودش نام و نان اهل هنر را
ز عدلش میش و گرگ اندر حوالی / بهم گرگ آشتی کردند حالی
ز سهمش آب دریاها پر از جوش / شدی چون آتش اندر سنگ خاموش
ز زحمت گر کهن بودی جهانی / ز خاطر محو کردی در زمانی
ز قهرش آتش ار افسرده بودی / چو انگشتی شدی اندر کبودی
ز جاه او بلندی مانده در چاه / چه می‌گویم جهت گم گشت ازان جاه
ز حلمش کوه بر جای ایستاده / زمین بر خاک روئی اوفتاده
ز خشمش رفته آتش با دلی تنگ / ولیکن چشم پر نم در دل سنگ
ز تابش برده خورشید فلک نور / جهان را روشنی بخشیده از دور
ز جودش بحر و کان تشویر خورده / گهر در صُلب بحر و کان فشرده
ز لطفش برگِ گل در یوزه کرده / ولیک از شرم او در زیر پرده
ز خُلقش مشک در دُنیی دمیده / ز دنیی نیز بر عُقبی رسیده
امیر نیک دل را یک پسر بود / که در خوبی بعالم در سَمَر بود
رخی چون آفتابی آن پسر داشت / که کمتر بنده پیش خود قمر داشت
نهاده نام حارث شاه او را / کمر بسته چو جوزا ماه او را
یکی دختر بپرده بود نیزش / که چون جان بود شیرین و عزیزش
بنام آن سیم بر زَین العرب بود / دل آشوبی و دلبندی عجب بود
جمالش مُلکِ خوبی در جهان داشت / بخوبی درجهان او بود کآن داشت
خرد در عشق او دیوانه بودی / بخوبی در جهان افسانه بودی
کسی کو نام او بُردی بجائی / شدی هر ذرّهٔ یوسف نمائی
مه نَو چون بدیدی ز آسمانش / زدی چون مَشک زانو هر زمانش
اگر پیشانیش رضوان بدیدی / بهشت عدن را بی‌شان بدیدی
سر زلفش چو در خاک اوفتادی / ازو پیچی در افلاک اوفتادی
دو نرگس داشت نرگس دان ز بادام / چو دو جادو دو زنگی بچّه در دام
دو زنگی بچّه هر یک با کمانی / بتیر انداختن هر جا که جانی
چو تیر غمزهٔ او زه بره کرد / دل عشّاق را آماج گه کرد
شکر از لعل او طعمی دگر داشت / که لعلش ز هر دارو در شکر داشت
دهانش درج مروارید تر بود / که هر یک گوهری تر زان دگر بود
چو سی دندان او مرجان نمودی / نثار او شدی هر جان که بودی
لب لعلش که جام گوهری بود / شرابش از زلال کوثری بود
فلک گر گوی سیمینش ندیدی / چو گوی بی سر و بُن کی دویدی
جمالش را صفت گفتن محالست / که از من آن صفت کردن خیالست
بلطف طبعِ او مردم نبودی / که هر چیزی که از مردم شنودی
همه در نظم آوردی بیک دم / بپیوستی چو مروارید در هم
چنان در شعر گفتن خوش زبان بود / که گوئی از لبش طعمی در آن بود
پدر پیوسته دل در کارِ اوداشت / بدلداری بسی تیمار اوداشت
چو وقت مرگ پیش آمد پدر را / به پیش خویش بنشاند آن پسر را
بدو بسپرد دختر را که زنهار / ز من بپذیرش و تیمار میدار
زهر وجهی که باید ساخت کارش / بساز و تازه گردان روزگارش
که از من خواستندش نام داران / بسی گردن کشان و شهریاران
ندادم من بکس گر تو توانی / که شایسته کسی یابی تو دانی
گواه این سخن کردم خدا را / پشولیده مگردان جان ما را
چو هر نوعی سخن پیش پسر گفت / پذیرفت آن پسر هرچش پدر گفت
بآخر جانی شیرین زو جدا شد / ندانم تا چرا آمد چرا شد
بسی زیر و زبر آمد چو افلاک / که تا پای و سرش افکند در خاک
کمان حق ببازوی بشر نیست / کزین آمد شدن کس را خبر نیست
که می‌داند که بودن تا بکی داشت / کسی کآمد چرا رفتن ز پَی داشت
پدر چون شد بایوان الهی / پسر بنشست در دیوان شاهی
بعدل وداد کردن در جهان تافت / جهان از وی دم نوشیروان یافت
رعیّت را و لشکر را دِرَم داد / بسی سالار را کوس و عَلَم داد
بسی سودا زهر مغزی برون کرد / بسی بیدادگر را سرنگون کرد
بخوبی و بناز و نیک نامی / چو جان می‌داشت خواهر را گرامی
کنون بشنو که این گردنده پرگار / ز بهر او چه بازی کرد برکار
غلامی بود حارث را یگانه / که او بودی نگهدار خزانه
بنام آن ماه وش بکتاش بودی / ندانم تا کسی همتاش بودی
بخوبی در جهان اعجوبهٔ بود / غم عشقش عجب منصوبهٔ بود
مَثَل بودی بزیبائی جمالش / همه عالم طلب گاروصالش
اگر عکس رخش گشتی پدیدار / بجنبش آمدی صورت ز دیوار
چو زلف هندوش در کین نشستی / چو جعد زنگیان در چین نشستی
چو زلفش سر کشان را بنده می‌داشت / چنان نقدی ز پس افکنده می‌داشت
چو دو ابروش پیوسته به آمد / کمانی بود کاوّل در زه آمد
غنیمی چرب چشم او ازان بود / که با بادام نقدش در میان بود
صف مژگانش صف کردی شکسته / بزخم تیرباران از دو رَسته
دهانی داشت همچون لعل سفته / درو سی دُرّ ناسفته نهفته
یکی گر سفته شد لعل دهانش / نبود آن جز بالماس زبانش
لبش خط داده عمر جاودان را / که آن لب بود آب خضر جان را
ز دندانش توان کردن روایت / که در یک میم دارد سی دو آیت
چو یوسف بود گوئی در نکوئی / خود ازگوی زنخدانش چه گوئی
ز گویش تا بکی بیهوش باشم / چو در گوی آمدم خاموش باشم
به پیش قصر باغی بود عالی / بهشتی نقد او را در حوالی
همه شب می‌نخفت از عشق بلبل / طریق خارکش می‌گفت با گل
گل از غنچه بصد غنج و بصد ناز / شکر خنده بسی می‌کرد آغاز
چنان آمد که طفلی مانده در خون / گل سرخ از قماط سبز بیرون
صبا همچون زلیخا در دویده / چو یوسف گل ازو دامن دریده
چو بادی خضر بر صحرا گذشته / خضر بگذشته صحرا سبز گشته
شهاب و برق را گشته سنان تیز / ز باران ابر کرده صد عنان ریز
کشیده دست بر هم سبزه‌زاران / ولی آن دست پر گوهر ز باران
بنفشه سر بخدمت پیش کرده / ولیکن پای بوس خویش کرده
بیک ره ارغوان آغشته در خون / بخون ریز آمده بر خویش بیرون
بدست آورده نرگس جامِ زر را / ز باران خورده شیر چون شکر را
سر لاله چو در پای اوفتاده / کلاهش با کمر جای اوفتاده
هزاران یوسف از گلشن رسیده / ز کنعان بوی پیراهن شنیده
همه مرغان درافکنده خروشی / ز جانان بی نوا نامانده گوشی
بوقت صبحگاهی باد مشکین / چو سوهان کرده روی آب پُرچین
مگر افراسیاب آب زره یافت / که آب از باد نوروزی زره یافت
ز هر سو کوثری دیگر روان بود / که آب خضر کمتر رشح آن بود
ز پیش باغ طاقی تا بکیوان / نهاده تخت حارث پیش ایوان
شه حارث چو خورشیدی خجسته / سلیمان وار در پیشان نشسته
چو جوزا در کمر دست غلامان / ببالا هر یکی سروی خرامان
ستاده صف زده ترکان سرکش / بخدمت کرده هر یک دست درکش
ندیمان سرافراز نکورای / بخدمت چشمها افکنده بر پای
شریفان همه عالم وضیعش / نظام عالم از رای رفیعش
ز بیداری بختش فتنه در خواب / ز بیم خشمش آتش چشم پر آب
زحل کین، مشتری وش، ماه طلعت / عطارد قدر و هم خورشید رفعت
مگر بر بام آمد دختر کعب / شکوه جشن در چشم آمدش صعب
چو لختی کرد هر سوئی نظاره / بدید آخر رخ آن ماه پاره
چو روی و عارض بکتاش را دید / چو سروی در قبا بالاش را دید
جهان حسن وقف چهرهٔ او / همه خوبی چو یوسف بهرهٔ او
بساقی پیش شاه استاده بر جای / سر زلفش دراز افتاده بر پای
ز مستی روی چون گلنار کرده / مژه در چشمِ عاشق خار کرده
شکر از چشمهٔ نوشین فشانده / عرق از ماه بر پروین فشانده
گهی سرمست می‌دادی شرابی / گهی بنواختی خوش خوش ربابی
گهی برداشتی چون بلبل آواز / گهی چون گل گرفتی شیوه و ناز
بدان خوبی چو دختر روی اودید / دل خود وقف یک یک موی اودید
درآمد آتشی از عشق زودش / بغارت برد کلّی هرچه بودش
چنان آن آتشش در جان اثر کرد / که آن آتش تنش را بیخبر کرد
دلش عاشق شد و جان متّهم گشت / ز سر تا پا وجود او عدم گشت
زدو نرگس چو ابری خون فشان کرد / بیک ساعت بسی طوفان روان کرد
چنان برکند عشق او ز بیخش / که کلّی کرد گوئی چار میخش
چنان از یک نظر در دام او شد / که شب خواب و بروز آرام او شد
چنان بیچاره شد از چاره ساز او / که می‌نشناخت سر از پای باز او
همه شب خون فشان و نوحه گر بود / چو شمعش هر نفس سوزی دگر بود
ز بس آتش که در جان وی افتاد / چو آتش شد ازان سر از پی افتاد
علی الجمله ز دست رنج و تیمار / چنان ماهی بسالی گشت بیمار
طبیب آورد حارث، سود کی داشت / که آن بت درد بی درمان ز پی داشت
چنان دردی کجا درمان پذیرد / که جان درمان هم از جانان پذیرد
درون پرده دختر دایهٔ داشت / که در حیلت گری سرمایهٔ داشت
بصد حیلت ازان مهروی درخواست / که ای دختر چه افتادت بگو راست
نمی‌آمد مقرّ البتّه آن ماه / بآخر هم زبان بگشاد ناگاه
که من بکتاش را دیدم فلان روز / بزلف و چهره جانسوز و دلفروز
چو سرمستی ربابی داشت در بر / من از وی چون ربابی دست بر سر
بزخم زخمه در راهی که او خواست / مخالف را بقولی کرد رگ راست
مُخالف راست گر نبوَد بعالم / در آن پرده بسازد زیر بامم
دل من چون مخالف شد چه سازم / نیامد راست این پرده نوازم
کنون سرگشتهٔ آفاق گشتم / که ز اهل پردهٔ عشاق گشتم
چو بشنودم ازان سرکش سرودی / ز چشمم ساختم بر پرده رودی
چنان عشقش مرا بی‌خویش آورد / که صد ساله غمم در پیش آورد
چنان زلفش پریشان کرد حالم / که آمد ملک جمعیت زوالم
چنانم حلقهٔ زلفش کمر بست / که دل خون گشت تا همچون جگر بست
چنین بیمار و سرگردان ازانم / که می‌دانم که قدرش می‌ندانم
بخوبی کس چو بکتاش آن ندارد / که کس زو خوبتر امکان ندارد
سخن چون می‌توان زان سرو بُن گفت / چرا باید ز دیگر کس سخن گفت
چو پیشانی او میدانِ سیمست / گر از زلفش کنم چوگان چه بیمست
درآن میدان بدان سرگشته چوگانش / بخواهم برد گوئی از زنخدانش
اگر از زلف چوگان می‌کند او / سرم چون گوی گردان می‌کند او
اگر رویش بتابد آشکاره / شود هر ذرّهٔ صد ماه پاره
هلال عارضش چون هاله انداخت / مه نو از غمش در ناله انداخت
چو زلفش دلربائی حلقه‌ور شد / بهر یک حلقه صد جان در کمر شد
سوادی یافت مردم نرگس او / ازان شد معتکلف در مجلس او
چو تیر غمزهٔ او کارگر شد / ز سهمش رمح و زو پین در کمر شد
خطی دارد بدان سی پاره دندان / بخون من لبش ز آنست خندان
صدف را دید آن دُرّ یتیمش / بدندان باز ماند از دُرج سیمش
دهانش پستهٔ تنگست خندان / که آن را کعبتین افتاد دندان
چو صبح ار خنده آرد در تباشیر / مزاج استخوان گیرد طباشیر
لبش را صد هزاران بنده بیشست / که او از آبِ حیوان زنده بیشست
خط سبزش محقّق اوفتادست / ز خطّ نسخ مطلق اوفتادست
جهان زیر نگین دارد لب او / فلک در زیر زین سی کوکب او
ز سیبش بر بِهی کردم روانه / ازین شکل صنوبر نار دانه
چو آزادیم ازان سرو سهی نیست / بهی شد رویم و روی بهی نیست
کنون ای دایه برخیز و روان شو / میان این دو دلبر در میان شو
برو این قصّه با او در میان نه / اساس عشق این دو مهربان نه
بگوی این رازش و گر خشم گیرد / بصد جانش دلم بر چشم گیرد
کنون بنشان بهم ما هر دو تن را / کزان نبوَد خبر یک مرد و زن را
بگفت این و یکی نامه اداکرد / بخون دل نکونامی رها کرد:
الا ای غائب حاضر کجائی / به پیش من نهٔ آخر کجائی
دو چشمم روشنائی از تو دارد / دلم نیز آشنائی از تو دارد
بیا و چشم و دل را میهمان کن / وگرنه تیغ گیر وقصد جان کن
بنقد از نعمت ملک جهانی / نمی‌بینم کنون جز نیم جانی
چرا این نیم جان در تو نبازم / که بی تو من ز صد جان بی نیازم
دلم بُردی وگر بودی هزارم / نبودی جز فشاندن بر تو کارم
ز تو یک لحظه دل زان برنگیرم / که من هرگز دل ازجان برنگیرم
غم عشق تو درجان می‌نهم من / سر از تو در بیابان می‌نهم من
چو بی رویت نه دل ماند و نه دینم / چرا سرگشته میداری چنینم
منم بی روی تو روئی چو دینار / ز عشق روی توروئی بدیوار
ترا دیدم که همتائی ندیدم / نظیرت سرو بالائی ندیدم
اگر آئی بدستم باز رستم / وگرنه می‌روم هر جا که هستم
بهر انگشت درگیرم چراغی / ترا می‌جویم از هر دشت و باغی
اگر پیشم چو شمع آئی پدیدار / وگرنه چون چراغم مرده انگار
نوشت این نامه و بنگاشت آنگاه / یکی صورت ز نقش خویش آن ماه
بدایه داد تا دایه روان شد / بر آن ماه روی مهربان شد
چو نقش او بدید و شعر بر خواند / ز لطف طبع و نقش او عجب ماند
بیک ساعت دل از دستش برون شد / چو عشق آمد دل او بحر خون شد
نهنگ عشق درحالش ز بون کرد / برای خود دلش دریای خون کرد
چنان بی روی او روی جهان دید / که گفتی نه زمین نه آسمان دید
چو گوئی بی سر و بی پای مضطر / کُله در پای کرد و کفش بر سر
بدایه گفت برخیز ای نکوگوی / بر آن بت رَو و از من بدو گوی:
ندارم دیدهٔ روی تودیدن / ندارم صبر بی تو آرمیدن
مرا اکنون چه باید کرد بی تو / که نتوان برد چندین درد بی تو
چو زلف تو دریده پرده‌ام من / که بر روی تو عشق آورده‌ام من
ازان زلف توام زیر و زبر کرد / که با زلف تو عمرم سر به سر کرد
ترا نادیده درجان چون نشستی / دلم برخاست تادر خون نشستی
چو تو درجان من پنهانی آخر / چرا تشنه بخون جانی آخر
چو صبحم دم مده ای ماه در میغ / مکش چون آفتاب از سرکشی تیغ
اگر روشن کنی چشمم بدیدار / بصد جانت توانم شد خریدار
نمیرم در غمت ای زندگانی / اگر دریابیم، باقی تو دانی
روان شد دایه تا نزدیک آن ماه / ز عشق آن غلامش کرد آگاه
که او از تو بسی عاشق تر افتاد / که ازگرمی او آتش در افتاد
اگر گردد دلت از عشقش آگاه / دلت زو درد عشق آموزد آنگاه
دل دختر بغایت شادمان شد / ز شادی اشک بر رویش روان شد
نمی‌دانست کاری آن دلفروز / بجز بیت وغزل گفتن شب و روز
روان می‌گفت شعر و می‌فرستاد / بخوانده بود آن گفتی بر استاد
غلام آنگه بهر شعری که خواندی / شدی عاشق تر و حیران بماندی
برین چون مدّتی بگذشت یک روز / بدهلیزی برون شد آن دلفروز
بدیدش ناگهی بکتاش و بشناخت / که عمری عشق با نقش رخش باخت
گرفتش دامن ودختر برآشفت / برافشاند آستین آنگه بدو گفت
که هان ای بی ادب این چه دلیریست / تو روباهی ترا چه جای شیریست
که باشی تو که گیری دامن من / که ترسد سایه از پیرامن من
غلامش گفت ای من خاک کویت / چو می‌داری ز من پوشیده رویت
چرا شعرم فرستادی شب و روز / دلم بردی بدان نقش دلفروز
چو در اول مرا دیوانه کردی / چرا درآخرم بیگانه کردی
جوابش داد آن سیمین بر آنگاه / که یک ذرّه نهٔ زین راز آگاه
مرا در سینه کاری اوفتادست / ولیکن بر تو آن کارم گشادست
چنین کاری چه جای صد غلامست / بتو دادم برون، اینت تمامست
ترا آن بس نباشد در زمانه / که تو این کار را باشی بهانه؟
اساسی کوژ بنهادی درین راز / بشهوة بازی افتادی ازین باز
بگفت این وز پیش او بدر شد / بصد دل آن غلامش فتنه تر شد
ز لفظ بوسعید مهنه دیدم / که او گفتست: من آنجا رسیدم
بپرسیدم ز حال دختر کعب / که عارف گشته بود او عارفی صعب
چنین گفت او که معلومم چنان شد / که آن شعری که بر لفظش روان شد
زسوز عشق معشوق مجازی / بنگشاید چنان شعری ببازی
نداشت آن شعر با مخلوق کاری / که او را بود با حق روزگاری
کمالی بود در معنی تمامش / بهانه بود در راه آن غلامش
بآخر دختر عاشق در آن سوز / بزاری شعر می‌گفتی شب و روز
مگر میگشت روزی در چمنها / خوشی می‌خواند این اشعار تنها:
الا ای باد شبگیری گذر کن / ز من آن ترک یغما را خبر کن
بگو کز تشنگی خوابم ببردی / ببردی آبم و آبم ببردی
یکی سقّاش بودی سرخ روئی / که هر وقت آبش آوردی سبوئی
بجای ترک یغما خاصه چون ماه / نهاد آن سرخ سقّا را هم آنگاه
برادر را چنان در تهمت افکند / که بر خواهر نظر بی حرمت افکند
چو القصّه ازین بگذشت ماهی / درآمد حرب حارث را سپاهی
سپاهی و شمارش از عدد بیش / چو دَوران فلک از حصر و حد بیش
سپاهی موج زن از تیغ و جوشن / جهان از تیغ و جوشن گشته روشن
درآمد لشکری از کوه و شخ در / کهشد گاو زمین چون خر به یخ در
ز دیگر سوی حارث با سپاهی / ز دروازه برون آمد پگاهی
چو بخت او جوان یکسر سپاهش / چو رایش مرتفع چتر و کلاهش
ظفر می‌شد ز یک سو حلقه در گوش / ز یک سو فتح و نصرة دوش بر دوش
سپه القصّه افتادند در هم / بکُشتن دست بگشادند برهم
غباری از همه صحرا برآمد / فغان تا گنبد خضرا برآمد
خروش کوس گوش چرخ کر کرد / زمین چون آسمان زیر و زبر کرد
زمین از خون خصمان لاله زاری / هوا از تیرباران ژاله باری
جهان را پردهٔ برغاب جَسته / ز کُشته پیش برغی باز بسته
اجل چنگال بر جان تیز کرده / قضا پُر کینه دندان تیز کرده
هویدا از قیامت صد علامت / گرفته دیو قامت زان قیامت
درآمد پیش آن صف حارث آنگاه / جهانی پُر سپاه آورد در راه
سپه را چون بیکره جمله کرد او / درآمد همچو شیر و حمله کرد او
سپهر تند با چندین ستاره / شده از شاخ رمحش پاره پاره
چو تیغی بر سر آمد از کرامت / فرو شد فتنه را سر تا قیامت
چو تیغش خصم را چون گُل بخون شُست / گل نصرت ز تیغ او برون رُست
چو تیرش سوی چرخ نیلگون شد / ز چشم سوزن عیسی برون شد
وزان سوی دگر بکتاش مهروی / دودستی تیغ می‌زد از همه سوی
بآخر چشم زخمی کارگر گشت / سرش از زخم تیغی سخت درگشت
همی نزدیک شد کان خوب رفتار / بدست دشمنان گردد گرفتار
درآن صف بود دختر روی بسته / سلاحی داشت بر اسپی نشسته
به پیش صف درآمد همچو کوهی / وزو افتاد در هر دل شکوهی
نمی‌دانست کس کان سیمبر کیست / زبان بگشاد و گفت این کاهلی چیست
من آن شاهم که فرزینم سپهرست / پیاده در رکابم ماه و مهرست
اگر اسپ افکنم بر نطعِ گردان / دو رخ طرحش نهم چون شیر مردان
سری کو سرکشد از حکم این ذات / بپای پیلش اندازم بشهمات
اگر شمشیر بُرّان برکشم من / جگر از شیر غُرّان بر کشم من
چو تیغ آتش افشانم دهد تاب / ز بیمش زهرهٔ آتش شود آب
چومار رمح را در کف به پیچیم / نیاید هیچکس در صف بهیچم
اگر سندانم آید پیش نیزه / شود از زخمِ زخمم ریزه ریزه
ز زخم ار زور سندانی نماند / ز سندانی سپندانی نماند
چو مرغ تیر من از زه درآید / ز حلق مرغ گردون زه برآید
چو بگشایم کمند از روی فتراک / چو بادآرم عدو را روی ب رخاک
بتازم رخش و بگشایم در فصل / که من در رزم رُستَم، رستمم ز اصل
بگفت این و چو مردان بر نشست او / ازان مردان تنی را ده بخست او
بر بکتاش آمد تیغ در کف / وز آنجا برگرفتش برد با صف
نهادش پس نهان شد در میانه / کسش نشناخت از اهل زمانه
چو آن بت روی در کُنجی نهان شد / سپاه خصم چون دریا روان شد
همی نزدیک آمد تا بیکبار / نماند شهره اندر شهر دیّار
چو حارث را مدد گشت آشکارا / بسی خلق از بر شاه بخارا
هزیمت شد سپاه دشمن شاه / دگر کشته فتاده خوار در راه
چو شه با شهر آمد شاد و پیروز / طلب کرد آن سوار چست آن روز
نداد از وی نشانی هیچ مردم / همه گفتند شد همچون پری گُم
علی الجمله چو آمد زنگی شب / نهاده نصفئی از ماه بر لب
همه شب قرص مه چون قرص صابون / همی انداخت کفک از نور بیرون
بدان صابون بخون دیده تا روز / ز جان می‌شست دست آن عالم افروز
چو زاغ شب درآمد، زان دلارام / دل دختر چو مرغی بود در دام
دل از زخم غلامش آنچنان سوخت / که در یک چشم زخمش نیز جان سوخت
نبودش چشم زخمی خواب و آرام / که بر سر داشت زخمی آن دلارام
کجا می‌شد دل او آرمیده / یکی نامه نوشت از خون دیده
چنین آورد در نظم آن سمن بوی / که بشنو قصهٔ گنگی سخن گوی
سری کز سروری تاج کبارست / سر پیکان در آن سر در چه کارست
سر خصمت که بادا بی سر و کار / مباد از سر کشد جز بر سر دار
سری را کز وجودت سروری نیست / نگونساری آن سر سرسری نیست
سری کان سر نه خاک این دَرآید / بجان و سر که آن سر در سر آید
حَسود سرکشت گر سرنشین است / چو مارش سر بکَف کان سرچنین است
وگر سر درکشد خصم سبک سر / سرش بُر نه سرش درکش سبک تر
سری کان سر ندارد با تو سر راست / مبادش سر که رنج او ز سر خاست
چو سر بنهد عدو کز سردرآید / سر آن دارد او کز سر بر آید
اگر سر نفکند از سرسرت پیش / سر موئی ندارد سر سر خویش
سر سبزت که تاج از وی سری یافت / ز سر سبزیش هر سر سروری یافت
سپهر سرنگون زان شد سرافراز / که هر دم سر نهد پیشت ز سر باز
اگر درد سرم درد سرت داد / سر خصمان بریده بر درت باد
نهادم پیش آن سر بر زمین سر / فدای آن چنان سر صد چنین سر
کسی کز زخم خذلان کینه‌ور گشت / اگر برگشت از قهر تو درگشت
کسی کز شاخسار عیش برخورد / اگر می خورد بی یادت، جگر خورد
کسی کز جهل خود لاف خرد زد / اگر زر زد نه بر نام تو، بد زد
کسی کو سوی حج کردن هوا کرد / اگر حج کرد بی امرت خطا کرد
چه افتادت که افتادی بخون در / چو من زین غم نه بینی سرنگون تر
همه شب همچو شمعم سوز در بر / چو شب بگذشت مرگ روز بر سر
چو شمع از عشق هر دم باز خندم / به پیش چشم برقع باز بندم
چو شمع از عشق جانی زنده دارد / میان اشک و آتش خنده دارد
شبم را گر امید روز بودی / مرا بودی که کمتر سوز بودی
ازان آتش که بر جانم رسیدست / بسی پایان مجو کآنم رسیدست
ازان آتش که چندین تاب خیزد / عجب نبوَد که چندین آب خیزد
چه می‌خواهی ز من با این همه سوز / که نه شب بوده‌ام بی سوز نه روز
میان خاک در خونم مگردان / سراسیمه چو گردونم مگردان
چو سرگردانیم میدانی آخر / بخونم در چه می‌گردانی آخر
چو میدانی که سرمست توام من / ز پای افتاده از دست توام من
من خون خواره خونی چون نگردم / چرا جز در میان خون نگردم
چنان گشتم ز سودای تو بی‌خویش / که از پس می‌ندانم راه و از پیش
دلی دارم ز درد خویش خسته / به بیت الحزن در بر خویش بسته
بزای بند بندم چند سوزی / بر آتش چون سپندم چند سوزی
اگر اُمّید وصل تو نبودی / نه گَردی ماندی از من نه دودی
مرا تر دامنی آمد بجان زیست / که بر بوی وصال تو توان زیست
دل من داغ هجران بر نتابد / که دل خود وصل جانان برنتابد
ز درد خویشتن چون بیقراران / یکی با تو بگفتم از هزاران
دگر گویم اگر یابم رهی باز / وگرنه می‌کشم در جان من این راز
روان شد دایه و این نامه هم برد / بسر شد، راه بر سر چون قلم برد
سر بکتاش با چندان جراحت / ز سرّ نامه مرهم یافت و راحت
ز چشمش گشت سیل خون روانه / بسی پیغام دادش عاشقانه
که جانا تا کَیم تنها گذاری / سر بیمار پرسیدن نداری
چو داری خوی مردم چون لبیبان / دمی بنشین به بالین غریبان
اگر یک زخم دارم بر سر امروز / هزارم هست برجان ای دلفروز
ز شوقت پیرهن بر من کفن شد / بگفت این وز خود بی‌خویشتن شد
چو روزی چند را بکتاش دمساز / ز مجروحی بجای خویش شد باز
نشسته بود آن دختر دلفروز / براه و رودکی می‌رفت یک روز
اگر بیتی چو آب زر بگفتی / بسی دختر ازان بهتر بگفتی
بسی اشعار گفت آن روز اُستاد / که آن دختر مجاباتش فرستاد
ز لطف طبع آن دلداده دمساز / تعجب ماند آنجا رودکی باز
ز عشق آن سمنبر گشت آگاه / نهاد آنگاه از آنجا پای در راه
چو شد بر رودکی راز آشکارا / از آنجا رفت تا شهر بخارا
بخدمت شد روان تا پیش آن شاه / که حارث را مدد او کرد آنگاه
رسیده بود پیش شاه عالی / برای عذر حارث نیز حالی
مگر شاهانه جشنی بود آن روز / چه می‌گویم بهشتی بد دلفروز
مگر از رودکی شه شعر درخواست / زبان بگشاد آن اُستاد و برخاست
چو بودش یاد شعر دختر کعب / همه بر خواند و مجلس گرم شد صعب
شهش گفتا بگو تا این که گفتست / که مروارید را ماند که سُفتست
ز حارث رودکی آگاه کی بود / که او خود گرم شعر و مست می بود
ز سرمستی زبان بگشاد آنگاه / که شعر دختر کعبست ای شاه
بصد دل عاشقست او بر غلامی / در افتادست چون مرغی بدامی
زمانی خوردن و خفتن ندارد / بجز بیت و غزل گفتن ندارد
اگر صد شعر گوید پر معانی / بر او می‌فرستد در نهانی
اگر آن عشق چون آتش نبودی / ازو این شعر گفتن خوش نبودی
چو حارث این سخن بشنود بشکست / ولیکن ساخت خود را آن زمان مست
چو القصّه بشهر خویش شد باز / ز خواهر در نهان می‌داشت این راز
ولی پیوسته می‌جوشید جانش / نگه می‌داشت پنهان هر زمانش
که تا بر وَی فرو گیرد گناهی / بریزد خون او برجایگاهی
هر آن شعری که گفته بود آن ماه / فرستاده بر بکتاش آنگاه
نهاده بود در دُرجی باعزاز / سرش بسته که نتوان کرد سرباز
رفیقی داشت بکتاش سمن بر / چنان پنداشت کان دُرجیست گوهر
سرش بگشاد وآن خطها فرو خواند / به پیش حارث آورد و برو خواند
دل حارث پر آتش گشت ازان راز / هلاک خواهر خود کرد آغاز
در اوّل آن غلام خاص را شاه / به بند اندر فکند و کرد در چاه
در آخر گفت تا یک خانه حمّام / بتابند از پی آن سیم اندام
شه آنگه گفت تا از هر دو دستش / بزد فصّاد رگ اما نه بستش
در آن گرمابه کرد آنگاه شاهش / فرو بست از کچ و از سنگ راهش
بسی فریاد کرد آن سروِ آزاد / نبودش هیچ مقصودی ز فریاد
که داند تا که دل چون می‌شد ازوی / جهانی را جگر خون می‌شد از وی
چنین قصّه که دارد یاد هرگز / چنین کاری کرا افتاد هرگز
بدین زاری بدین درد و بدین سوز / که هرگز در جهان بودست یک روز!
بیا گر عاشقی تا درد بینی / طریق عاشقان مرد بینی
درآمد چند آتش گرد آن ماه / فرو شد زان همه آتش بیک راه
یکی آتش ازان حمّام ناخوش / دگر آتش ازان شعر چو آتش
یکی آتش ز آثار جوانی / دگر آتش ز چندین خون فشانی
یکی آتش ز سوز عشق و غیرت / دگر آتش ز رُسوائی و حسرت
یکی آتش ز بیماری و سستی / دگر آتش ز دل گرمی و مستی
که بنشاند چنین آتش بصد آب / کرا با این همه آتش بوَد تاب
سر انگشت در خون می‌زد آن ماه / بسی اشعار خود بنوشت آنگاه
ز خون خود همه دیوار بنوشت / بدرد دل بسی اشعار بنوشت
چو در گرمابه دیواری نماندش / ز خون هم نیز بسیاری نماندش
همه دیوار چون پر کرد ز اشعار / فرو افتاد چون یک پاره دیوار
میان خون وعشق و آتش و اشک / بر آمد جان شیرینش بصد رشک
چو بگشادند گرمابه دگر روز / چه گویم من که چون بود آن دلفروز
چو شاخی زعفران از پای تا فرق / ولی از پای تا فرقش بخون غرق
ببردند و بآبش پاک کردند / دلی پر خونش زیر خاک کردند
نگه کردند بر دیوار آن روز / نوشته بود این شعر جگر سوز:
نگارا بی تو چشمم چشمه سارست / همه رویم بخون دل نگارست
ز مژگانم به سیلابی سپردی / غلط کردم همه آبم ببُردی
ربودی جان و در وی خوش نشستی / غلط کردم که بر آتش نشستی
چو در دل آمدی بیرون نیائی / غلط کردم که تو در خون نیائی
چو از دو چشم من دو جوی دادی / بگرمابه مرا سرشوی دادی
منم چون ماهئی بر تابه آخر / نمی‌آئی بدین گرمابه آخر؟
نصیب عشق این آمد ز درگاه / که در دوزخ کنندش زنده آنگاه
که تا در دوزخ اسراری که دارد / میان سوز و آتش چون نگارد
تو کَی دانی که چون باید نوشتن / چنین قصّه بخون باید نوشتن
چو در دوزخ بعشقت روی دارم / بهشتی نقد از هر سوی دارم
چو دوزخ آمد از حق حصّهٔ من / بهشت عاشقان شد قصّهٔ من
سه ره دارد جهان عشق اکنون / یکی آتش یکی اشک و یکی خون
کنون من بر سر آتش ازانم / که گه خون ریزم و گه اشک رانم
بآتش خواستم جانم که سوزد / چو جای تست نتوانم که سوزد
باشکم پای جانان می‌بشویم / بخونم دست از جان می بشویم
بدین آتش که ازجان می‌فروزم / همه خامان عالم را بسوزم
ازین غم آنچه می‌آید برویم / همه ناشسته رویان را بشویم
ازین خون گر شود این راه بازم / همه عشاق را گلگونه سازم
ازین آتش که من دارم درین سوز / نمایم هفت دوزخ را که بین سوز
ازین اشکم که طوفانیست خونبار / دهم تعلیم باران را که چون بار
ازین خونم که دریائیست گوئی / درآموزم شفق را سرخ روئی
ازین آتش چنان کردم زمانه / که دوزخ خواست از من صد زبانه
ازین اشکم دو گیتی را تمامت / گِلی در آب کردم تا قیامت
ازین خون باز بستم راه گردون / که تا گشت آسیای چرخ بر خون
ازین گردی که بود آن نازنین را / ز اشکی آب بر بندم زمین را
بجز نقش خیال دلفروزم / بدین آتش همه نقشی بسوزم
بخوردی خون جان من تمامی / که نوشت باد ای یار گرامی
کنون در آتش و در اشک و در خون / برفتم زین جهان جیفه بیرون
مرا بی تو سرآمد زندگانی / منت رفتم تو جاویدان بمانی
چو بنوشت این بخون فرمان درآمد / که تا زان بی سر و بن جان برآمد
دریغا نه دریغی صد هزاران / ز مرگ زار آن تاج سواران
بآخر فرصتی می‌جست بکتاش / که بخت از زیر چاه آورد بالاش
نهان رفت و سر حارث شبانگاه / ببرید و روانه شد هم آنگاه
بخاک دختر آمد جامه بر زد / یکی دشنه گرفت و بر جگر زد
ازین دنیای فانی رخت برداشت / دل از زندان و بند سخت برداشت
نبودش صبر بی یار یگانه / بدو پیوست و کوته شد فسانه