عطار › جواب پدر| ” میراث‌دار ادب پارسی “

پدر گفتش تو زنهار این میندیش / که برگیرم خیال شهوة از پیش
ولی چون تو ز عالم این گزیدی / هم این گفتی و هم این را شنیدی
بدان مانست کز صد عالم اسرار / نهٔ تو جز ز یک شهوة خبردار
منت زان این سخن گفتم بخلوت / که تا بیرون نهی گامی ز شهوت
چو با عیسی توان هم راز بودن / که خواهد با خری انباز بودن
چرا با خر شریک آئی به شهوت / چو با عیسی توان بودن بخلوت
چو یک دم بیش نیست این شهوة آخر / ازان به جاودانی خلوة آخر
چودایم می‌کند باقیست خلوت / زمانی در گذر یعنی ز شهوت
ز شهوة نیست خلوة هیچ مطلوب / کسی کین سر ندارد هست معیوب
ولیکن چون رسد شهوة بغایت / ز شهوة عشق زاید بی‌نهایت
ولی چون عشق گردد سخت بسیار / محبّت از میان آید پدیدار
محبّت چون بحد خود رسد نیز / شود جان تو در محبوب ناچیز
ز شهوة درگذر چون نیست مطلوب / که اصل جمله محبوبست محبوب
اگر کُشته شوی در راه او زار / بسی به زانکه در شهوة گرفتار