عطار › جواب پدر| ” میراث‌دار ادب پارسی “

پدر گفتش که ای مغرور مانده / ز اسرا رحقیقت دور مانده
مکن امروز ضایع زندگانی / چو میدانی که تو فردا نمانی
ببابل می‌روی ای مرد فرتوت / که سحر آموزی از هاروت و ماروت
هزاران سال شد کان دو فرشته / نگونسارند در چَه تشنه گشته
وزیشان آنگهی تا آب آن چاه / مسافت یک وجب نیست ای عجب راه
چو نتوانند خود را آب دادن / کجا دَر می‌توانندت گشادن
چو استاد این چنین باشد پریشان / که خواهد کرد شاگردیِ ایشان
ترا امروز بینم دیو گشته / نخواهی گشت در فردا فرشته
مگرمرگت ببابل می‌دواند / که سرگردان و غافل می‌دواند
اگر مرگ تو در بابل نبودی / ترا این آرزو در دل نبودی