اوحدی › سر آغاز| ” میراث‌دار ادب پارسی “

قل هوالله لامره قد قال / من له‌الحمد دائما متوال
احد غیر واجب باحد / صمد لم یلد و لم یولد
آنکه هست اسم اعظمش مطلق / حی و قیوم نزد زمرهٔ حق
آنکه بی‌نام او نگشت تمام / نامهٔ ذوالجلال و الاکرام
آنکه فوقیتش مکانی نیست / وآنکه کیفیتش نشانی نیست
آنکه بیرون ز جوهر و عرضست / وآنکه فارغ ز صحت و مرضست
آنکه تا بود یار و جفت نداشت / وآنکه تا هست خورد و جفت نداشت
آنکه زاب سفید و خاک سیاه / صنع او آفتاب سازد و ماه
آنکه مغزست و این دگرها پوست / وآنکه چون نیک بنگری همه اوست
آنکه او خارج از عبارت ماست / ذات او فارغ از اشارت ماست
نیست انگشت را به حرفش راه / مگر از لا اله الالله
خرد ادراک ذات او نکند / فکر ضبط صفات او نکند
دور و نزدیک و آشکار و نهان / کردگار جهانیان و جهان
همه کروبیان عالم غیب / سر فرو برده زین دقیقه به جیب
هر چه کرد و کند به هر دو سرا / کس ندارد مجال چون و چرا
از حدیث چه و چگونه و چند / هستیش کرده بر زبانها بند
ای منزه کمالت از کم و کاست / هر چه دور از هدایت تو نه راست
راز پنهان آفرینش تو / نتوان دید جز ببینش تو
در نهان نهان نهفته رخت / در عیان همچو گل شکفته رخت
خالق هر چه بود و هست تویی / آنکه بگشود وانکه بست تویی
بنبستی دری که نگشودی / هستی امروز و باشی و بودی
از عدم در وجود میری / پیش خود در سجود میری
ندهی،نعمت تو بیشی هست / بدهی، عادت توپیشی هست
ما چه پوشیم؟ اگر نپاشی تو / چه خوریم؟ ار مدد نباشی تو
نتوانیم گفت و نیست شکی / شکر نعمت ز صد هزار یکی
کس خبردار کنه ذات تو نیست / فکر کس واقف صفات تو نیست
عرش کم در بزرگواری تو / فرش در موکب عماری تو
ای تو بیچون، چگونه دانندت؟ / چیستی؟بر چه اسم خوانندت؟
عقل ذات تو را چه نام نهد؟ / فکرت اینجا چگونه گام نهد؟
نیستت جای، در چه جایی تو؟ / همه زان تو خود، کرایی تو؟
قدرتت در عدد نمی‌گنجد / قدر در رسم و حد نمیگنجد
رخت از نور خود درآورده / پیش دلها هزار و یک پرده
دل ز بوی تو بوی جان شنود / جان چه گوی؟ ترا همان شنود
رحمتت دایمست و پاینده / لایزال از تو خیر زاینده
چونکه ذات تو بیکران باشد / کس چه گوید ترا که آن باشد؟
نه به ذات تو اسم در گنجد / نه به گنجت طلسم در گنجد
بسمو تو چون نپیوندیم / سمت و اسم بر تو چون بندیم؟
چون نبیند کسی تمام ترا / چون بداند که چیست نام ترا؟
اسم را نار در زند نورت / چه طلسمی؟ که چشم بد دورت
ذات و اسم تو هر دو ناپیداست / عقل در جستن تو هم شیداست
اوحدی، این سخن نه بر سازست / او پدیدار و دیده‌ها بازست
سخن عشق کم خریدارست / ورنه معشوق بس پدیدارست
نیست، گر نیک بنگری حالی / در جهان ذره‌ای ازو خالی
در تو و دیدن تو خیری نیست / ورنه در کاینات غیری نیست
بشناسش که او چه باشد و چیست؟ / تا بدانی که رویت اندر کیست؟
دوست نادیده دست بر چه نهی؟ / رقم بود و هست بر چه نهی؟
اندرین ره تو پردهٔ کاری / هم تو باشی، که پرده برداری
گر چه هست این حکایت اندر پوست / ما نخواهیم جز حکایت دوست