اوحدی › غزل| ” میراث‌دار ادب پارسی “

عنایت‌ها توقع دارم از تو / که هم آشفته و هم زارم از تو
عزیزی پیش من چون جان اگر چه / به چشم خلق گیتی خوارم از تو
ز کار من مشو غافل، که عمریست / که من سرگشته و بی‌کارم از تو
نخواهم گشتن از عشق تو بیزار / بهل، تا میرسد آزارم از تو
طبیب من تویی، مشکل توانم / که درد خویش پنهان دارم از تو
مرا گر باز پرسی جای آنست / که مدتهاست تا بیمارم از تو
اگر در دامن افتد خونم از چشم / و گر در دیده آید خارم از تو