اوحدی › حکایت| ” میراث‌دار ادب پارسی “

شبی پروانه‌ای با شمع شد جفت / چو آتش در فتادش خویش را گفت
که: پیش از تجربت چون دوست گیری / بنه گردن، که پیش دوست میری
سخن در دوستداری آزمودست / کزیشان نیز ما را رنج بودست
دل من زان کسی یاری پذیرد / که چون در پای افتم دست گیرد
درین منزل نبینی دوستداری / که گر کاری فتد آید به کاری
چنین‌ها دوستی را خود نشاید / که اندر دوستی یک هفته پاید