اوحدی › حکایت| ” میراث‌دار ادب پارسی “

جوانی خار کن بر خار می‌خفت / کسی گل بر سرش کرد، آن جوان گفت
مرا تا خار دامن گیر گشتست / گل اندر خاطرم کمتر گذشتست
ز خاری هر که او پیوند بیند / همان بهتر که: گل دیگر نچیند
به تنهایی مرا خاری تمامست / وصال گل به انبازی حرامست
درین بستان گل رنگین چه جویی؟ / که دارد حسن او داغ دو رویی
اگر خاری کند وقت ترا خوش / بر افشان دامن گل را به آتش
ز گل رویان تر دامن چه جویی؟ / که بر هرکس بخندد از دو رویی
بتان بی‌وفا خود را پرستند / دلیران این چنین بتها شکستند