اوحدی › حکایت| ” میراث‌دار ادب پارسی “

کسی فرهاد را گفتا: کزین سنگ / رها کن دست، گفتش با دل تنگ:
ز سنگ بیستون سر چون توان تافت؟ / که شیرین را درین تلخی توان یافت
نظر می‌کن بنقش دوستان ژرف / ولیکن دور دار انگشت از حرف
چو اندر دوستی کار تو زرقست / نگویی: از تو تا دشمن چه فرقست؟
چه تلخی‌ها که مهجوران کشیدند! / ز شیرینان به جز تلخی ندیدند
گل بی‌خار ازین منزل، که بینی / که چیدست؟ ای برادر، تا تو چینی؟
مراد دل به انبازیست این جا / مپندار این چنین بازیست این جا