اوحدی › حکایت| ” میراث‌دار ادب پارسی “

طبیبی با یکی از دردمندان / بگفت آن شب که بودش درد دندان
که: دندان چون به درد آرد دهانت / بکن ور خود بود شیرین چو جانت
رفیقی گر ز پیوندت گریزد / ازو بگریز، اگر جان بر تو ریزد
چو زین سر هست، زان سر نیز باید / که مهر از یکطرف دیری نپاید
هزیمت رفته را در پی نپویند / حدیث قلیه با سیران نگویند
چو بینی دوست را از مهر خالی / فرو خوان قصهٔ ملکی و مالی
چو عاشق ترک شد، معشوق تازی / چنین پیوند را خوانند بازی
به مثل خود بود هر جنس مایل / که قایم شد برین معنی دلایل