اوحدی › غزل| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چو با من رای پیوندی نداری / دلم سیر آمد از پیوند و یاری
نه خوی آن که از من عذر خواهی / نه بوی آن که بر من رحمت آری
سرم شد خیره، تا کی ناامیدی؟ / دلم شد تیره، تا کی بردباری؟
رخت چندان جفا کردست بر من / که گر بعضی بگویم شرم داری
گهی در پای عشقم می‌دوانی / گهی در دست هجرم می‌گذاری
نخواهم داشت دست از دامن تو / اگر خود بر سرم شمشیر باری
من از عشق تو با غمهای دلسوز / من از هجر تو در شبهای تاری