اوحدی › غزل| ” میراث‌دار ادب پارسی “

همانا با منت یاری همین بود / فغان و گریه و زاری همین بود
مرا گفتی که: یاری مهربانم / زهی! نامهربان، یاری همین بود؟
به دام من در افتادی و حالی / برون جستی و پنداری همین بود
زدی لاف از وفاداری همیشه / چه میگویی؟وفاداری همین بود؟
به مهرم یاد میکردی ازین پیش / کنون یادم نمی‌اری، همین بود؟
تنم بیمار بود از غم همیشه / دوا کردی و بیماری همین بود؟
به دلداری تو با من عهد کردی / کنون آن عهد و دلداری همین بود؟