پروین اعتصامی › بی آرزو| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بغاری تیره، درویشی دمی خفت / دران خفتن، باو گنجی چنین گفت
که من گنجم، چو خاکم پست مشمار / مرا زین خاکدان تیره بردار
بس است این انزوا و خاکساری / کشیدن رنج و کردن بردباری
شکستن خاطری در سینه‌ای تنگ / نهادن گوهر و برداشتن سنگ
فشردن در تنی، پاکیزه جانی / همائی را فکندن استخوانی
بنام زندگی هر لحظه مردن / بجای آب و نان، خونابه خوردن
بخشت آسودن و بر خاک خفتن / شدن خاکستر و آتش نهفتن
ترا زین پس نخواهد بود رنجی / که دادت آسمان، بیرنج گنجی
ببر زین گوهر و زر، دامنی چند / بخر پاتابه و پیراهنی چند
برای خود مهیا کن سرائی / چراغی، موزه‌ای، فرشی، قبائی
بگفت ای دوست، ما را حاصل از گنج / نخواهد بود غیر از محنت و رنج
چو میباید فکند این پشته از پشت / زر و گوهر چه یکدامن چه یکمشت
ترا بهتر که جوید نام جوئی / که ما را نیست در دل آرزوئی
مرا افتادگی آزادگی داد / نیفتاد آنکه مانند من افتاد
چو ما بستیم دیو آز را دست / چه غم گر دیو گردون دست ما بست
چو شد هر گنج را ماری نگهدار / نه این گنجینه میخواهم، نه آن مار
نهان در خانهٔ دل، رهزنانند / که دائم در کمین عقل و جانند
چو زر گردید اندر خانه بسیار / گهی دزد از در آید، گه ز دیوار
سبکباران سبک رفتند ازین کوی / نکردند این گل پر خار را بوی
ز تن زان کاستم کاز جان نکاهم / چو هیچم نیست، هیچ از کس نخواهم
فسون دیو، بی تاثیر خوشتر / عدوی نفس، در زنجیر خوشتر
هراس راه و بیم رهزنم نیست / که دیناری بدست و دامنم نیست