پروین اعتصامی › پیوند نور| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بدامان گلستانی شبانگاه / چنین میکرد بلبل راز با ماه
که ای امید بخش دوستداران / فروغ محفل شب زنده‌داران
ز پاکیت، آسمان را فر و پاکی / ز انوارت، زمین را تابناکی
شبی کز چهره، برقع برگشائی / برخسار گل افتد روشنائی
مرا خوشتر نباشد زان دمی چند / که بر گلبرگ، بینم شبنمی چند
مبارک با تو، هر جا نوبهاریست / مصفا از تو، هر جا کشتزاری است
نکوئی کن چو در بالا نشستی / نزیبد نیکوان را خودپرستی
تو نوری، نور با ظلمت نخوابد / طبیب از دردمندان رخ نتابد
بکان اندر، تو بخشی لعل را فام / تجلی از تو گیرد باده در جام
فروغ افکن بهر کوتاه بامی / که هر بامی نشانی شد ز نامی
چراغ پیرزن بس زود میرد / خوشست ار کلبه‌اش نور از تو گیرد
بدین پاکیزگی و نیک رائی / گهی پیدا و گه پنهان چرائی
مرو در حصن تاریکی دگر بار / دل صاحبدلان را تیره مگذار
نشاید رهنمون را چاه کندن / زمانی سایه، گه پرتو فکندن
بدین گردنفرازی، بندگی چیست / سیه کاری چه و تابندگی چیست
بگفتا دیدهٔ ما را برد خواب / به پیش جلوهٔ مهر جهانتاب
نه از خویش اینچنین رخشان و پاکم / ز تاب چهرهٔ خور تابناکم
هر آن نوری که بینی در من، اوراست / من اینجا خوشه چینم، خرمن اوراست
نه تنها چهرهٔ تاریکم افروخت / هنرها و تجلیهایم آموخت
جهان افروزی از اخگر نیاید / بزرگی خردسالان را نشاید
درین بازار هم چون و چرائیست / مرا نیز ار بپرسی رهنمائی است
چرا بالم که در بالا نشستم / چو از خود نیست هیچم، زیردستم
فروغ من بسی بیرنگ و تابست / کجا مهتاب همچون آفتابست
رخ افروزد چو مهر عالم آرای / همان بهتر که من خالی کنم جای
مرا آگاه زین آئین نکردند / فراتر زین رهم تلقین نکردند
ز خط خویش گر بیرون نهم گام / براندازندم از بالای این بام
من از نور دگر گشتم منور / سحرگه بر تو بگشایند آن در
چو با نور و صفا کردیم پیوند / نمی‌پرسیم این چونست و آن چند
درین درگه، بلند او شد که افتاد / کسی استاد شد کاو داشت استاد
اگر کار آگهی آگه ز کاریست / هم از شاگردی آموزگاریست
چه خوانی بندگی را بی نیازی / چه نامی عجز را گردنفرازی
درین شطرنج، فرزین دیگری بود / کجا مانند زر باشد زراندود
بباید زین مجازی جلوه رستن / سوی نور حقیقت رخت بستن
گهی پیدا شویم و گاه پنهان / چنین بودست حکم چرخ گردان
هزاران نکته اندر دل نهفتیم / یکی بود از هزار، اینها که گفتیم
ز آغاز، انده انجام داریم / زمانه وام ده، ما وامداریم
توانگر چون شویم از وام ایام / چو فردا باز خواهد خواست این وام
بر آن قوم آگهان، پروین، بخندند / که بس بی مایه، اما خودپسندند