عطار › (۱۰) حکایت آتش و سوخته| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چو سنگ و آهن افتادند درکار / زهر دو آتشی آمد پدیدار
درآمد سوخته کز سوز می‌زیست / زبان بگشاد آتش گفت هین کیست
جوابش داد آنجا سوخته باز / که هستم آشنا ای یار دمساز
پس آتش گفت کارم روشنائیست / تو تاریکی ترا چه آشنائیست
جوابش داد حالی سوخته خوش / که تاریک از که‌ام الا ز آتش
مرا تو سوختی در روشنائی / کنون گوئی نداری آشنائی
چنین چون سوخته من از توام زار / بلطفی سوختهٔ خود را نگه دار
چو عجن سوخته بشناخت آتش / ز عالم دست با او کرد درکش
اگر تو نیز زین غم برفروزی / چو اینجا سوختی آنجا نسوزی
که خشت پخته گرچه از زمین زاد / ولیکن هست خشتی آتشین زاد
چو خشت پخته خشتی آتشینست / نشاید گور آن را کاهل دینست
چو شرعت این قدر جایز ندارد / برای آتشت هرگز ندارد
چراغی گر بچشم آید چمن را / کند پژمرده حالی یاسمن را
چراغی کز در حق نازنینست / مثالش چون چراغ یاسمینست
اگرچه در مشقّت می‌بوَد زیست / ز ما نازکتر و بیچاره تر کیست
اگر برگ گلی افتد بما بر / ز ما کس را نه بینی بی‌نواتر