پروین اعتصامی › فلسفه| ” میراث‌دار ادب پارسی “

نخودی گفت لوبیائی را / کز چه من گردم این چنین، تو دراز
گفت، ما هر دو را بباید پخت / چاره‌ای نیست، با زمانه بساز
رمز خلقت، بما نگفت کسی / این حقیقت، مپرس ز اهل مجاز
کس، بدین رزمگه ندارد راه / کس، درین پرده نیست محرم راز
بدرازی و گردی من و تو / ننهد قدر، چرخ شعبده‌باز
هر دو، روزی در اوفتیم بدیگ / هر دو گردیم جفت سوز و گداز
نتوان بود با فلک گستاخ / نتوان کرد بهر گیتی ناز
سوی مخزن رویم زین مطبخ / سر این کیسه، گردد آخر باز
برویم از میان و دم نزنیم / بخروشیم، لیک بی آواز
این چه خامی است، چون در آخر کار / آتش آمد من و تو را دمساز
گر چه در زحمتیم، باز خوشیم / که بما نیز، خلق راست نیاز
دهر، بر کار کس نپردازد / هم تو، بر کار خویشتن پرداز
چون تن و پیرهن نخواهد ماند / چه پلاس و چه جامهٔ ممتاز
ما کز انجام کار بی‌خبریم / چه توانیم گفتن از آغاز