عطار › در اسرار عشق الهی فرماید| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دلا اکنون شدی از خواب بیدار / رهائی یافتی از خواب بیدار
ز غفلت آمدی بیرون حقیقت / بسی خوردی در اینجا چون حقیقت
بغفلت روزگاری بسپریدی / درین گام بلا کامی ندیدی
ندیدی هیچ کامی سوی دنیا / بماندی غافل اندر کوی دنیا
اگرچه دادهای جان اندرین راه / که از رازی کنون درمانده درچاه
بمنزل در رسیدی مانده درچاه / اگرچه دادهٔ جان اندرین راه
بمنزل در رسیدی باز مانده / هنوز از شوق صاحب راز مانده
دم عرفان زدی اینجا بیکبار / ترا جانان نموده عین دیدار
ز اصل دوست برخورد ار عشقی / چو منصور این زمان بردار عشقی
ترا از عشق بد چندین ملامت / که خوردی حسرت و رنج و ندامت
قدم چون سوی این گلشن نهادی / ندانستی و در گلخن فتادی
درین گلخن بماندی مدتی باز / گهی درسوز بودی گاه در ساز
چه خواهی کرد گلخن جای تو نیست / قبای خاک بر بالای تو نیست
توی از جوهر بالا گزیده / مقام عالم بالا ندیده
سفر کردی ندیدستی ره خود / بکلی مینگشتی آگه خود
سفر کردی سوی منزل رسیدی / دمی وصلت ز نور خود ندیدی
سفر کردی تو با اینسان در اینجا / ندیدی هیچ همراهان در اینجا
سفر کردی ز دریا سوی عنصر / سفر ناکرده گوهر کی شود در
سفر را گرچنین قدری نبودی / مه نو بر فلک بدری نبودی
نخستین قطرهٔ باران سفر کرد / وز آن پس قعر دریا پرگهر کرد
توی کرده سفر در عین دریا / چرا میمانی اندر قعر دریا
تو در دریای عشقی پروریده / کمال خود در این دریا ندیده
کمال خود ندیدی در جواهر / که اسرارت شود اینجای ظاهر
طلب کن جوهرخودسوی دریا / چرا ماندستی اندر قعر دریا
طلب کن جوهر ای دانای اسرار / صدف را بشکن و گوهر برون آر
توئی دریا و جوهر در نشان نه / ترانامی ولی نام ونشان نه
توی اندر صدف ساکن بمانده / ز دامن پاک خود ایمن بمانده
تو دست شاه لایقتر نمائی / تو بیشک رازدار پادشائی
چرا تو اندرین دریای خونخوار / بجنگ این صدف ماندی گرفتار
صدف را بشکن و بنمای هم رخ / تو از دریا شنو پیوسته پاسخ
نظر کن در خود اکنون چون شکستی / صدف بشکن که کلی خود تو هستی
تو داری نور پاک هفت گلشن / تو در دریا شده پیوسته روشن
کنار بحر روشن از تو باشد / حقیقت هفت گلشن از تو باشد
الا ای جوهر بی منتها تو / حقیقت بیشکی نور خدا تو
الا ای خانهٔ راز الهی / عجایب جوهری جوهر نمائی
نه در کونین و نی در عالمینی / که سرگردان بین اصبعینی
الا ای جوهر قدسی کجائی / نه در عرشی نه در فرشی کجائی
درین دریا اگر دریا به بینی / تو خود را محو و ناپیدا به بینی
نه جای تست این دریا و بگذر / درین دریای بیپایان تو بنگر
اگرچه ماندهٔ این دم بغرقاب / کمال خویش هم اینجا تو دریاب
کمال خویش بشناس اندر اینجا / که تا زینجا رسی در عین اینجا
چه میدانی در اینجا تا تو چونی / توئی آن جوهری که ذوفنونی
تو را خواهند بردن تا برشاه / که تا شه گردد از راز تو آگاه
حقیقت پیش شه خواهی شدن باز / تو باشی در کف سلطان باعزاز
تو خواهی بود باز و بند سلطان / چوداری حکم بازوبند سلطان
کمالت آنگهی افزاید از یار / که سلطانت بود از جان خریدار
خریدار تو سلطانست از عشق / در اینجا راز پنهانست ار عشق
دریغا چون ندانستی چه گویم / دوای درد بیدرمان چه جویم
دوای درد خود هستم حقیقت / وزین زندان برون جستم حقیقت
برون جستم ازین زندان ظلمات / شدم آزاد اندر حضرت ذات
مرا در سوی آن حضرت برد باز / که تا از راز او گردم سرافراز
بیابم حضرت بیچونش ای دل / که مقصود منست اینجای حاصل
مرا اینجاست عز و قدر و قیمت / در اینجا دیدن جانان حقیقت
غنیمت دان که در اینجا دو روزی / مثال عاشقان سازی بسوزی
چو با عشاق صاحب درد باشم / نه چون زن همچو مردان مرد باشم
مرا با درد جانان آشنائیست / دوای دردم از صورت جدائیست
دریغا درد مادرمان ندارد / حقیقت راه ما پایان ندارد
ندارد درد من درمان دریغا / بمانم بیسر و سامان دریغا
سر و سامان ندارم در ره جان / بماندم خوار در بازار جانان
مرا تا درد باشد جان ندارم / در اینجا جز رخ جانان ندارم
مرا مقصود جانانست دیدن / پس آنگه درکمال جان رسیدن
سر من بهر این راز است سرباز / که یابد عاقبت اسرار ما باز
ازین معنی نگردم یک زمان من / که تا اینجا رسم در جان جان من
نخواهد بود اینجا نطق خاموش / که دل چون دیگ در آتش زند جوش
دلم در دیگ سودای معانی / چنان پخته که آن پیر نهانی
در آنچه گفت خواهم آنچه او گفت / که حق دید و وزو دید و نکو گفت
هر آن چیزی که از حق گفت خواهی / دری باشد که بیشک سفت خواهی
ز حق چندانکه گوئی بیش از آنست / کسی اسرار او کلی ندانست
ز حق گوی و ز حق بشنو بتحقیق / که از حق میرسد پیوسته توفیق
ز توفیق وی اینجا جوی طاعت / که در طاعت بیابی استطاعت
ترا آنجاکمال عشق شاه است / چه غم داری چو شه در بارگاهست
مدد از شاه جوی و خرمی کن / مگردان روی از شه همدمی کن
چو فرمودت ترا در عین فرمان / ببر فرمان او خود را مرنجان
چنان میدان که شاه آفرینش / ترا پیداست اندر آفرینش
کمال شاه و فرّ شاه با تست / حقیقت هم دل آگاه با تست
همه در دل شناس و دل عیان بین / درون جان جمال بی نشان بین
ترا در دل جمال ماهروئیست / بلای عشق در هر لحظه سوئی است
تو از اوئی و با اوباش اینجا / توی نقش رویت نقاش اینجا
ترا او نقش بسته آخر کار / کند خود این همه نقشت بیکبار
تو چندینی چرا خود دوست داری / به مغزی در حقیقت پوست داری
ترا مغز است و در خود ماندی ای دوست / از آن مغزی ندیدستی به جز پوست
ترا چون مغز اینجا گه نباشد / چو مردانت دل آگه نباشد
دل آگه باید در میانه / که تا یابد کمال جاودانه
هر آن غم کاندرین منزل نهادند / حقیقت بار آن بر دل نهادند
ز بحر وصل جانها بیقرار است / مکان وصل در دارالقرار است
اگر دارالقرار اینجا بدانی / بیابی وصل و اسرار نهانی
حقیقت باید اینجا گه قرارت / که پنهان نیست خود دیدار یارت
ترا دیدار جانانست اینجا / ولی در پرده پنهانست اینجا
وصال او اگر میبایدت دوست / برون میباید آمد پاک از پوست
همه گفتارها از بهر این است / که در مردن یقین عین الیقین است
اگر مردی برستی از جهان تو / یقین یابی بهشت جاودان تو
در آنجا دایماً عین وصالست / که اینجا خانهٔ رنج و وبال است
در این محنت سرای عالم کل / کجا آید مراد کل بحاصل
خوشستی زندگانی و کشستی / اگر نه مرگ ناخوش در پی استی
فراق آخر کار است ما را / وصالش دیدن یار است ما را
فراق سخت در راهست آخر / کسی یابد که آگاهست آخر
ز بعد آن وصال جاودانست / همه دیدار با آن جان جانست
ولی اینجا فراق اندر فراقست / همه دوری ز درد اشتیاق است
مراد اینجا تمنا دان حقیقت / در او پنهان و پیدا دان حقیقت
دم آخر همه اسرار یابند / کسانی کاندر این دم یار یابند
جهانی پر زاندو هست و ماتم / که ما را مینماید غم دمادم
بلا و رنج بیحد یافتستم / اگرچه مویها بشکافتستم
دل و جان در بلای قرب جانانست / چنین اسرار گفتن کی چنانست
دل و جان رازدار پادشاهند / حقیقت دایماً نور الهند
چه حاجت بود چندینی ز گفتن / چو میبایست اندر خاک خفتن
چه میجوئی ز چندین سر اسرار / که ما گفتیم و هم آمد پدیدار
وصال جان جان از جان بگویم / به هر اسرار صد برهان بگویم
از اول درد مییابد حقیقت / دوم تقوی در اسرار شریعت
سوم جز آنگهی معشوق دیدن / چهارم وصل آنگه سر بریدن
نظر در کار این کردم بیکبار / نداند این سخن جز صاحب اسرار
جهان و هرچه در هر دو جهانست / نیرزد پرّ کاهی گرچه جانست
بجز جانان در این عالم ندانی / به بینی گر تو هم صاحب یقینی
بجز جانان مجو ای جان و دل تو / وگرنه عاقبت گردی خجل تو
جز او آخر چه باشد هیچ باشد / جهان نقش و طلسم و پیچ باشد
حقیقت جملهٔ مردان که بودند / کزو گفتند وهم از وی شنیدند
همه گفتار ایشان بود از یار / یکی دیدند اینجاگه نگهدار
چنان دیدند در این جایگه باز / که گوئی جان ایشان بد یکی راز
طلب کردند تا آخر رسیدند / بوصل اصل جانان باز دیدند
رهی دور است این راه خطرناک / چه داند کرد اندر ره کف خاک
رهی دور است و بس راهیست مشکل / که یارد رفت آنجا سوی منزل
رهی دور است باید رفت ناچار / ترا میگویمت اکنون خبردار
خبردار از سوال دوست ای دل / جواب او یقین با اوست ای دل
ترا باید شدن واقف ز اسرار / شوی و وارهی از گیر و از دار
ترا تا صورت اینجا باز باشد / دلت پر غصه و پر راز باشد
چه خواهی یافت از دیدار صورت / که باید زو گذشت آخر ضرورت
دو روزی کاندرین صورت اسیری / مجو چیزی به جز عشق و فقیری
فقیری کن طلب در قعر جان کوش / لباس نیستی در فقر درپوش
فقیر اینجا ملامت شوق داند / هزاران دوزخ آمد ذوق داند
چه سرما و چه گرما در فقیری / بر عاشق یکی باشد اسیری
ز صورت دان و گرنه فقر یا راست / در او اسرارهای بیشمار است
اگر فقر و فنا خواهی در این راز / تکبر از نهاد خود بینداز
تکبر پاک کن از جان و از دل / که تا مقصود خود آری بحاصل
ترا اینجا برای عجز آورد / که تا باشی در اینجا صاحب درد
چو ما را داد ماهم جان فشانیم / بر معشوق دایم بی نشانیم
حقیقت حق شناسی چیست تسلیم / شدن فارغ ز هر اندوه و هر بیم
اگر مردی حقیقت او شوی تو / ببین خود تا حقیقت خودشوی تو
همه در خود خداوند جهان بین / به هرچه اندر به بینی جان جان بین
ره او بسپر اینجا همچو مردان / که خدمتکارت آید چرخ گردان
ترا چون چرخ گردون بنده باشد / مه و مهرت بجان تابنده باشد
فلک گردان تست و می ندانی / همه ملک آن تست و می ندانی
قدم زن بهتر از دوران افلاک / که سرگردان تست این کرهٔ خاک
ترا سرّی ورای اوست بنگر / اگر رویت نماید دوست بنگر
توانی یافت وصل اینجا حقیقت / اگر میبسپری راه شریعت
شریعت بسپر آنگه از نمودار / بگویم رازها آنکه خبردار
عمل میبایدت کردن در اینجا / پس آنگه گوی خود بردن در اینجا
عمل کن تا ستانی مرد کارت / عمل باشد در اینجا یادگارت
عمل کردند مردان اندرین راه / بترس از آه موری در بن چاه
عمل چون هست در علمت عمل کن / پس از علم و عمل اسرار حل کن
اگر علمت بود در اول کار / عمل آید ترا اینجا خریدار
ترا دو چیز میباید ز کونین / بدانستن عمل کردن شدن عین
طلب باید که تا در برگشاید / پس آگاهی بمطلوبت نماید
دریغا کین طلب در دست کس نیست / درین وادی کسی فریادرس نیست
نه فریادت رسد جز جان در اینجا / که جان دیده است مر جانان در اینجا
کمال عشق اگر آید پدیدار / بچشم تو نه درماند نه دیوار
دلی باید ز عشق یار در جوش / بماند تا ابد او مست و مدهوش
نشاید عشق را هر ناتوانی / بباید کاملی و کاردانی
الا تا در مقام عشق بازی / تو پنداری مگر این عشق بازی
که داند بردره در معدن عشق / چنان برگشتهٔ از مامن عشق
حقیقت عقل چون طفلی به پیشش / همیشه میخورد از شوق پیشش
کجا دارد ابا او پایداری / سزد گر عشق با جان پایداری
به پیش کار گه چون رخ نمودند / در آخر این چنین پاسخ شنودند