عطار › در آنچه شریعت و حقیقت مراد یکی است| ” میراث‌دار ادب پارسی “

حقیقت این چنین دان در شریعت / شریعت متصل دان در طریقت
چو ایشان هر دو ذاتند از حقیقت / دوئی منگر در اینجا در طبیعت
حقیقت با شریعت آشنایست / حقیقت ذات پاک مصطفایست
شریعت قول و فعل و صورت او / کنون بشنو تو از من صورت او
حقیقت با شریعت خانه و در / شناس اینجا چو احمد ذات حیدر
محمد شهر علم است ار بدانی / علی را دان تو از سر معانی
اگر داری سر علم علی تو / مرو بیرون ز گفتار نبی تو
بقول هر دو اینجا سر فرود آر / که از ایشان شوی از خواب بیدار
از ایشان راه معنی بازجوئی / وز ایشان سوی معنی بازپوئی
از ایشان گردی اینجا واصل حق / چنین دان در حقیقت سر مطلق
هر آنکو برخلاف راه ایشان / رود از غم بود دایم پریشان
هر آنکو دشمن کرار باشد / خدا از آن لعین بیزار باشد
هر آنکو دوستدار حیدر آمد / چو مغز از پوست هر دم برتر آمد
دو جوهردان تو ایشان را چو از ذات / که آوردند از حق عین آیات
دو جوهر دان مر ایشان را بعالم / که حق از بهرشان آورد آدم
پدیدار آمده آدم از ایشان / در اینجا یافته اسرار جانان
ره ایشان کن و در منزل یار / پس آنگه گرد کلی واصل یار
ره ایشان کن اندر کل عالم / که تا یابی در آنجاگاه آدم
ره ایشان کن و شو محو دیدار / بجان و دل شو ایشان را خریدار
خریداری ایشان کن تو ازجان / که ایشانت نمایند دید جانان
تو ایشان مغزدان از آفرینش / حقیقت دوست دان از عین بینش
تو ایشان دان حقیقت ذات بیچون / نموده روی خود در هفت گردون
نموده دعوت ایشان نظر کن / در اینجاجان از این معنی خبر کن
نمود دولت ایشانست عالم / زده اینجایگه از ذات کل دم
ره ایشان چه باشد عین تقوی / اگر کردی شدی دیدار مولی
بتقوی زندگانی کن که رستی / بجنت شاد با هر دو نشستی
بتقوی زندگانی کن در اینجا / دل و جان با معانی کن در اینجا
بتقوی زندگانی کن بر دوست / که مغزت زودگردد در یقین پوست
بتقوی زندگی کن بیشکی تو / که یابی در یقین دید یکی تو
بتقوی زندگی کن چو عشاق / که از تقوی شوی ای مرد ره طاق
بتقوی زندگانی کن تو ازدل / که ازتقوی شوی در عشق واصل
بتقوی زندگانی کن در اینجا / که از تقوی شوی در ذات یکتا
بتقوی و بپاکی یار بینی / تو بادلدار جان پندار بینی
بتقوی و بپاکی در جهان تو / بیاب ای دوست وصل جان جان تو
بتقوی و بپاکی در حقیقت / زنی دم اندرین عین شریعت
شریعت چیست مر تقوی سپردن / پس آنگه راز جانان چیست بردن
ز تقوی گر خبرداری تو ای شیخ / در اینجاگاه پنداری تو ای شیخ
دمی بیباکی اندر راه معنی / مباش و گرد کل آگاه معنی
دمی گر این زنی مردت شمارم / که بیشک این چنین کرده است یارم
حقیقت پاکی صورت حقیقت / زنی دم اندر این عین شریعت
چه باشد عین تقوی پاکبازی / که جان و دل بروی دوست بازی
هر آنکو پاک باشد در ره عشق / بود پیوسته از جان آگه عشق
هر آنکو پاک باشد در عیانش / بلی پیدا نماید جان جانش
لکم دین بین بشرع خویش بسپار / ترا با نیک و بد اینجایگه کار
نباشد چون یکی بینی ز تحقیق / نه بینم من به جز از عشق و توفیق
حقیقت شیخ کل شرعست بنگر / سخنهایم نه از فرع است بنگر
نیم دیوانه اما در جنونم / در این اسرارها کل ذوفنونم
نیم دیوانه اما مرد راهم / نظر کن در حقیقت دستگاهم
نیم دیوانه اما مرد رازم / که شد راه معانی جمله بازم
نیم دیوانه اما در یقینم / که اندر بود خود یکی بهبینم
نیم دیوانه اما در یکی من / همه حق بینم اینجا بیشکی من
نیم دیوانه اما نور ذاتم / که اینجا یک دمی اندر صفاتم
نیم دیوانه اما در حضورم / که با جانان دراینجا غرق نورم
نیم دیوانه اما دید یارم / که یاراست اندرین سر آشکارم
نیم دیوانه من اندر ره عشق / که از شاهم ز دیدش آگه عشق
نیم دیوانه این تقریر گویم / زهر معنی و هر تفسیر گویم
چو جانان اندر اینجا یافتستم / در این دیوانگی بشتافتستم
بنزد یار وصل یار دیده / در اینجا گاه با دست بریده
گرفته دست جانان در حقیقت / بدان ای شیخ نی دست طبیعت
یدالله است اندر چنگل ما / نظر کن شیخ اینجا مشکل ما
یدالله است اندر دست ما را / از این معنی نظر کن هست ما را
یدالله است ما را اندر اینجا / که دست یار بگشاده در اینجا
نه منصور است با دست بریده / یداللهست در دستم کشیده
نه منصور است اینجا بار عشاق / که میگوید کنون اسرار عشاق
نه منصور است اینجا دید جانان / بمانده غرقه در توحید جانان
نه منصور است شیخا را ز دیده / یقین گم کردهٔ خود باز دیده
نه منصور است بردار حقیقت / ترا میگویم اسرار حقیقت
بدین کسوت نیاید اودگربار / تو را زین میکنم دایم خبردار
نه منصور است اینجا جان بداده / سر خود بر کف جانان نهاده
بدین کسوت نیاید او دگربار / ترا زین میکنم دایم خبردار
نه منصور است دید جمله مردان / که میگوید دمادم سرّ جانان
نیاید شیخ دیگر مثل منصور / چو شد از جسم و جان اینجایگه دور
بدین کسوت خبردار حقیقت / ترا میگوید اسرار حقیقت
بدین کسوت نیاید شیخ دانی / بسی برهان در این سرّ نهانی
بدین کسوت نیاید باز منصور / نخواهد ماند دایم غرقه در نور
بدین کسوت نیاید درجهان او / که گوید دیگر این شرح و بیان او
بدین کسوت نیاید او بعالم / که گوید اواناالحق اندر عالم
بدین کسوت مرا بشناس تحقیق / در این کسوت تو شیخا یاب توفیق
بدین کسوت مرا بشناس و بنگر / که در کل نیست پنهان شیخ این خور
بدین کسوت مرا بشناس اینجا / که بازم کی بیابی شیخ دانا
بدین کسوت مرا بشناس مطلق / که اینجا گه زدم از تو مطلق
اگر ره میبری دانی حقیقت / وگرنه ماندهٔ اندر طبیعت
حقیقت چون مرا اینجا شناسی / منت دانم که بیحد و قیاسی
تو هستی واصل و از ما نهانی / ولی کی تو مرا اینجا بدانی
که همچون من شوی اینجای الحق / که اینجا گه زدم دم از تو مطلق
چو آئی اندراین ای کان معنی / نگه میدار چار ارکان معنی
تو اندر صورتی در خود سفر کن / بمنزل در رس و درحق نظر کن
زیانی نیست اینجا جمله سوداست / که او هرگز نبود و یا نبوده است
همه مستغرق دریای امید / همه در عشق ناپروای امید
نموده بود خود اینجا بدیدار / بصورت مینماید شیخ هشیار
بصورت باشم اینجا در حقیقت / منزه باشد از عین طبیعت
صبور است او یقین و بیملالست / چرا کو خود بخود نور جلال است
صبور است او یقین و راز دان است / حقیقت اندر اینجا بود جان است
صبور است او یقین و راز داند / مراد اینجایگه دادن تواند
صبور است او کرم کرده است ما را / دمادم در حقیقت شیخ ما را
صبور است و خداوند جهانست / درون جملگی اسرار دانست
صبور است و کریم و بردبار است / حقیقت در نهانی آشکار است
صبور است و نمود راستی او / ندارد اندر اینجا کاستی او
یکی بیمثل در جمله سخن گوی / ز بهر بود خود در جست و در جوی
یکی اصل است اندر جمله دیدار / زوصل خویش اصل خود خبردار
شناسای خود است اندر یکی او / نمود خویش بیند بیشکی او
یکی معنی است شیخ این جمله معنی / بود مقصود کل دیدار مولا
از آن واصل چنین میبیند اینجا / که در یکی بود این جمله پیدا
گر این یک ره بری ای شیخ اینجا / شوی از غم بری ای شیخ اینجا
گر این یک ره بری از غم پرستی / ابا جانان تو در خلوت نشستی
گر این یک ره بری اعیان به بینی / تو در پیدائیش پنهان به بینی
گر این یک ره بری در بود عشاق / تو باشی بیشکی درجسم و جان طاق
گر این یک ره بری جانی چه گفتم / تمامت سرّ آنانی چه گفتم
گر این یک ره بری منصور گردی / اناالحق گوئی و مشهور گردی
گر این یک ره بری جانانی ای دوست / همی گویم که بیشک آنی ای دوست
گر این یک ره بری ذات خدائی / ترا روشن شود از کبریائی
چه میگوئی بگو ای شیخ تا من / کنم اسرارها اینجای روشن
نمیبینی که روشن هست اسرار / که میگردد یقین اینجا باظهار
عیان اینجا است گر مرد رهی تو / از این سان یاب اینجا آگهی تو
عیان اینجاست هر کو میشناسد / کجا از جان و تن اینجا هراسد
هزاران جان بیک جودان در اینجا / چو گشتی در نمود عشق یکتا
نمود عشق یکتائی است بنگر / مرا این خرقه یکتائی است بنگر
دو بینی نیست در دیدار منصور / یکی میبیند و یکی است مشهور
دو بینی نیست اینجا گه یکیایم / حقیقت درخدائی بیشکیایم
دو بینی نیست در ما جمله ذاتست / نهاد ما اگرچه در صفات است
حقیقت این چنین بین و چنین دان / تو مر منصور در عین الیقین دان
حقیقت این چنین دان شیخ اینجا / که منصور است این در وصف الا
در الّاییم ما الا بدیده / منم شاه و جمال شاه دیده
در الاییم اینجا آشکاره / حقیقت خود بخود اینجا نظاره
حقیقت میکنم در عین هستی / اناالحق میزنم در عین مستی
مرا مستی ز هستی شد پدیدار / از آن مستی شدم اینجا پدیدار
چنین توحید دان شیخ همایون / که اینجا مینمایم بیچه و چون
چو بیچونم در اینجا سرّ توحید / یکی بینم در اینجا دیدن دید
چو بیچونست اینجا ذات پاکم / ز جسم و جان دراینجاگه چو خاکم
اگر گردی فنا بیشک خدائیست / نه پندارم که ازذاتم جدائیست
جدائی کی بود در ذات ما را / یکی باشد همه آیات ما را
ز یک ذاتیم پیدا عین صورت / بیان کردیم در دید حضورت
بیان خواهیم کردن بیش از این ما / نه در صورت که در عین الیقین ما
ز یک ذاتیم پیدا عین صورت / بیان کردیم در دید حضورت
بیان خواهم کرد بیش از این ما / نه در صورت که در عین الیقین ما
بیان خواهم کردن بر سردار / نه از صورت ز دید یار دلدار
بیان خواهم کردن دمبدم هان / یکی بین شیخ جمله نص و برهان
چو سرّ ذات باشم بیشکی من / بیانها میکنم از کل یکی من
ز یکی واصلم نی از دوئی باز / همی گویم ز یکی تادوئی باز
برافکن پرده همچون من ز رخسار / که چیزی نیست جز دیدار دلدار
برافکن پرده از رخ تا بدانی / که گفتم راز در عشق معانی
برافکن پرده گر تو مرد راهی / که بی پرده نیابی پادشاهی
برافکن پرده و بنگر جمالش / که در پرده نه بینی جز خیالش
جمالش در پس پرده نهانست / بجز واصل در این معنی ندانست