ز موتوا قبل اگر آگاه کشتی / بمیر از خود که بیشک شاه گشتی
ز موتوا قبل اگر آگاه عشقی / بمیر از خود که بیشک شاه عشقی
ز موتوا قبل اگر میدانی این راز / بمیر آنگه به بین انجام و آغاز
ز موتوا قبل اگر دانی حقیقت / بباید مرد اینجا از طبیعت
ز موتوا قبل اگر از خود بمیری / توبه از بدروخورشیدی منیری
بمیر ای شیخ و بی او زندگانی / مکن در صورت و در این معانی
بمیرای شیخ بیش از آنکه میری / اگر مرد رهی از جان بمیری
بمیر ای شیخ پیش از مردن خویش / حجاب زندگی بردار از پیش
بمیر ای شیخ چون منصور حلاج / که بینی بیگمان بر فرق جان تاج
بمیر ای شیخ کین عین الیقین است / که این عین الیقین راه بین است
همه از مرگ ترسانند اینجا / که سرّ آن نمیدانند اینجا
همه از مرگ ترسانند از خویش / که سیری این چنین دارند از پیش
همه از مرگ ترسانند مانده / ولیکن مررموز آن نخوانده
همه از مرگ ترسانند چون بید / که کی ذره رسد در سوی خورشید
اگر آگه شوند اینجا یقین باز / ازین مرگست آخر عزت و ناز
اگر آگه شدی اینجا بدانند / که از سرش سر موئی بدانند
ازین مرگست آخر زندگانی / بقای صرف و ذوق جاودانی
ازین مرگست اینجادیدن ذات / نمیدانند از آن مانند ذرات
ازین مرگست بیماری عقبی / توخوان و دان یقین اسرار مولا
ازین مرگست آخر دید جانان / یکی بیند آنگه عین اعیان
نه مرگست اینکه عین زندگانی است / فراقی نیست عین شادمانیست
نه مرگست اینکه او را مرگ خوانند / که این مر عاشقانرا برگ خوانند
نه مرگست اینکه برگ عاشقانست / هر آنکو مرگ خواهد عاشق آنست
نه مرگست اینکه تجرید است عشاق / نه اندر مرگ توحید است عشاق
نه مرگست اینکه دیدار خدایست / که اندر مرگ اسرار بقایست
نه مرگست این حقیقت شیخ عالم / که سالک میرسد دربود آن دم
هر آن کو مرگ اینجا گاه بشناخت / بمرد از خویش وانگه سربرافراخت
هر آنکو مرگ اینجا دید اعیان / بماند تا ابد در عشق پنهان
هر آنکو مرگ اینجا دید تحقیق / بمرد از خویش و آنگه یافت توفیق
هر آنکو مرگ اینجا جاودان دید / عیان مرگ دید و جان جان دید
هر آنکو مرگ اینجا دید راحت / رسید از عشق در عین سعادت
هر آنکو مرگ اینجا آرزویست / زپیش اندیشی اندر گفت و گوی است
حیات طیبه در مرگ دریاب / بکن بود خود اینجا ترک دریاب
حیات طیبه مرگست اینجا / شوی بیشک خبردار اندر اینجا
حیات طیبه یابی در آن دم / که گردد محو اینجا گاه آندم
حیات طیبه داری چو مردی / ز مردان بیشکی تو گوی بردی
ز مردن میرسی سوی حیاتت / در آنباقی بود عین نجاتت
ز مردن زندگی جاوید حاصل / نداند این معانی جز که واصل
ز مردن آخر کار اندر اینجا / شوی بیشک خبردار اندر اینجا
خبر در مرگ یابی آخر کار / که بیصورت شود جانان پدیدار
خبر در مرگ یابی واصل کل / حقیقت مرگ را بین حاصل کل
خبر از مرگ دار و جان برافشان / که از مرگ آنگهی گردی تو جانان
خبر از مرگ دار ار مرد رازی / چه باشد جان و سر کاینجا نبازی
خبر از مرگ داری شیخ آگاه / بمردم تا بدیدم من رخ شاه
بمردم پیش از آن کاینجا بمیرم / از آن فارغ من از شاه و امیرم
بمردم تا بماندم زندهٔ دوست / بمرد از جسم و از جان بندهٔ دوست
بمردم تا بماندم جاودان من / شدم در جاودانی جان جان من
بمردم تا بماندم ذات باقی / حیاتی دیدم اندر ذات باقی
بمردم تا شدم از خود خبردار / از آن اسرار کل گفتم در این دار
بماندم تا شدم هستم بقا من / نمودم حق عیانم از لقا من
بمردم تا خبر دارم ز هر چیز / نه بینم اندر اینجا جز یکی نیز
بمردم تا شدم ذات خداوند / برون جستم بیکباره ازین بند
بمردم تا شدم خورشید تابان / بماندم تا ابد جاوید جانان
بمردم تا شدم دیدار بیچون / بگفتم با تو این اسرار بیچون
بمردم تا شدم اعیان در اینجا / نمودم خویش را جانان در اینجا
بمردم تا شدم عین بقا من / ز مرگ اینجا عیان دیدم بقامن
بمردم زنده اندر مردگی شیخ / نباشم اندرین افسردگی شیخ
فسرده دان کسی کز خود نمیرد / حقیقت دوست اندر برنگیرد
فسرده آنکسی باشد درین راه / که نبود او زسرّ مرگ آگاه
فسرده آنکسی باشد بمعنی / که از خود مینمیرد سوی دنیی
چرا دل بستهٔ در درد و در رنج / نتازی هیچ اندر سوی این گنج
چرا دل بستهٔ در عین خواری / از آن پرگار سیرت برقراری
چرا دل بستهٔ در محنت و غم / از آن افتادهٔ در انده و غم
چرا دل بستهٔ اندر بلا تو / از آنی دایم اینجا مبتلا تو
چرا دل بستهٔخوار و شکسته / در اینجا کمتر از نشخوار کشته
چرا دل بسته در عین زندان / دمادم میبری جور فراوان
چرا اندوه تست از شادمانی / که در دنیا کنی آخر ندانی
که از دنبال هر شادی غمی هست / پس این شادی رها کن جان تو از دست
از آن شادی که دارد عین دنیا / چه بریابی تو اندر عین عقبی
اگر میدانی این معنی تو ره بر / مکن شادی درین بار آدمی سر
میان خاک شادی کرده آغاز / خبر نایافته ز انجام و آغاز
ترا آخر ز شادی چیست آخر / که در دنیا نخواهی زیست آخر
اگر صد سال مانی رفت باید / میان خاک و خونت خفت باید
اگر صد سال مانی میروی تو / زمانی گوش کن تا بشنوی تو
اگر صد سال مانی مُرد خواهی / اگر هستی گدا ور پادشاهی
اگر صد سال مانی درجهانت / بباید رفتن از اینجا جهانت
اگر صد سال مانی در حقیقت / حقیقت محو خواهد شد طبیعت
اگر صد سال خواهی در یقینت / بباید رفت در زیر زمینت
اگر صد سال مانی نیز و پنجاه / بباید مردنت اینجای ناگاه
بباید مرد ازین صورت یقین شیخ / تو باش از مرگ در عین الیقین شیخ
یقین ازمرگ اینجا گاه دریاب / تو از مردان یقین اینجا خبریاب
یقی از مرگ تو آگاه گردی / بمرگ اینجا به کلی شاه گردی
یقین مرگ بین و زنده دل باش / که چون مردی بخواهی دید نقاش
بمیر و زنده شو اینست معنی / بمردن بین تودلدارت بعقبی
بمیرد زنده شو اینست روحت / ابی صورت یقین عین فتوحت
بمیر و زنده شو بیمنتها تو / که تا رسته شوی شیخ از بلا تو
بمیر و زنده شو بیصورت اینجا / نظر کن بعد از این منصورت اینجا
بمیرو زنده شو از ذات بیچون / چو خور تا بنده شو از ذات بیچون
اگر میری نمیری نیز شاهی / خدائی بینی ازدید الهی
الهی یافتی اینجا بگو هان / زنی دم از وصول سرّ قرآن
حقیقت کل شوی خواننده دوست / وزو هر نکته داننده دوست
حقیقت کل شوی اینجا یقین دان / که خواهی گشت محو ذات جانان
همه ذرات خواهانند فی الله / در آخر جمله از محو هوالله
همه ذرات ما اندر نمودار / فنا دیدند راز و هست دیدار
از آن از مرگ بیشک زندگانیست / که این غمها به آخر شادمانیست
در آخر راحتست از ذات تحقیق / یکی خواهد شدن ذرات تحقیق
در آخر رستگاری سوی ذاتست / یقین میدان که دنیا کوی ذاتست
در آخر رستگاری دید خواهی / چنان خواهم که کل توحید خواهی
مگردان رخ ز توحید آخر کار / یکی میدان یکی دید آخر کار
یکی دید است آخر چون بمردی / اگر از دید دیدی گوی بردی
یکی دید است آخر گر به بینی / یکی دید است گر ظاهر به بینی
یکی دید است از آن شو در عیان گم / که درآن میشود جان و جهان گم
یکی دید است از اعلی به اسفل / از آن دیدار بین اسرار اول
یکی دید است اندر وی فنا گرد / کز آن دیدی از آنجا گاه شو فرد
یکی دید است بیچون گر بدانی / درین دید صور بیشک توانی
یکی دید است بیچون راست بنگر / که اندر جزو وکل یکتاست بنگر
یکی دید است اندر وی دوئی نیست / درو دیدار مائی و توئی نیست
یکی دید است توحید است نامش / از این معنی عیان دید است نامش
یکی دید است از آن معبود گویند / باسم اینجا همان معبود جویند
که آن معبود اینجا باز یابی / ز بود خویشتن این راز یابی
ز بود خود مشو بیرون و بنگر / که اندر تست آن بی چون و بنگر
ز بود خود مشو بیرون در اینجا / در اینجا بازبین بیچون در اینجا
تو از بود فنا معبودمی بین / وزینجا گه زیان و سود می بین
زیانت نفس دان و سود جانت / حقیقت راهبر معبود جانت
در اینجا گر بجان پیوند جوئی / همه با تست اینجا پس چه جوئی
حقیقت شیخ گفتم سرّ اسرار / ز مرگت کردم اینجا گه خبردار
ز بازیچه است اینجا گاه مر مرگ / بباید کرد اینجا جسم و جان ترک
چو کردی ترک جسم و جان زبودت / یکی باشد حقیقت در نمودت
چو کردی ترک جسم و جان در اینجا / شوی چون اولین یکسان در اینجا
چو کردی ترک جسم و جان حقیقت / حقیقت حق بود بیشک طبیعت
چو کردی ترک جسم و جان بدانی / حقیقت هم بدان راز نهانی
چو کردی ترک جسم و جان به آفاق / تو چون عشاق باشی در جهان طاق
چو کردی ترک جسم و جان بدانی / به بینی آنگهان دیدار مولی
نه آگاهند شیخا در یقین هان / که مرگ آمد نمود جان جانان
نه آگاهند از این جان حقیقت / که این آمد سرانجام حقیقت
سرانجام همه مرگست آخر / که جمله این جهان ترکست آخر
ازین شک آخرت مقصود چبود / زیانت سودتست و سود چبود
که بی صورت تو جان خویش بینی / ز پیدائی نهان خویش بینی
نهانخویش بشناس از عیانت / عیان خواهد بُد آخر مر نهانت
نهان خویش بشناس و یقین بین / گذر کن از صور عین الیقین بین
نهان خویش بشناس از خدائی / مکن یک لحظه ازمعنی جدائی
همی گویم بمیر و زنده دل شو / وگرنه هم در اینجا عینکل شو
بزرگانی کز اینجا گوی بردند / از آن دیدند کز دید ار بردند
چو میدیدند کین دنیای غدّار / نخواهد بودنِ ای شیخ هشیار
دو روزی نزد ایشان چون سرابی / حقیقت مینمود اینجای خوابی
شدند ایشان از اینجا گاه تحقیق / حقیقت خواستند از شاه توفیق
چو توفیق عیانت باز دیدند / ز دید شاه هم شهباز دیدند
حقیقت جبرئیل آمد بر ایشان / ز حق عین دلیل آمد بر ایشان
کنون باید که دل بیدار داری / دل از دنیا به کل بیزار داری
بمیری این زمان از دید دنیا / نه بینی این زمان جز دید مولی
بمیر از خویش و ازدنیا حقیقت / که باید شد سوی مولا حقیقت
جهان هیچست جز مولی نجویند / سخن خود هیچ از دنیا نگویند
تمامت انبیا زین سرّ اسرار / حقیقت از خدا گشتند خبردار
همه از جبرئیل آن پیک حضرت / رسیدند در نمود عزّ و قربت
ز جبریل امین بیدار گشتند / ز بود نفس کل بیزار گشتند
نمود حق بدیدند از یقین باز / در اینجا گه رسیدند از یقین باز
تو بشناس اندر اینجا جبرئیلت / که همراه تو است اینجا دلیلت
دلیلت با تو است و می ندانی / چنین اینجایگه می باز مانی
دلیلت با تو اندر راه معنی / ویست از خیر و شر آگاه معنی
دلیلت با تو اینجا ره برده / ره خود را بسوی شاه برده
دلیلت با تو اینجا در میانست / درین پیدا ترا در جان نهان است
دلیلت با تو و تو بیخبر زو / چنین افتادهٔ در گفت و درگو
دلیلت با تو تو آگاه کرده / همه ذرات تو در راه کرده
تو زوغافل چنین اینجا بمانده / برسوائی درین غوغا بمانده
تو زوغافل چنین مانده در اینجا / فتاده در میان شور و غوغا
تو زو غافل دریغا کو ندیدی / اگرچه وصف او بیحد شنیدی
اگر وصفش کنم چون دانی اینجا / به بیرون راه مینتوانی اینجا
مشو غافل که این معنی یقین است / که او در اندرونت پیش بین است
ترا این جبرئیل اینجا بیاید / که این درهای معنی برگشاید
دمادم میدهد پیغام جانان / همی گوید دمادم نام جانان
تو از پیغام او حرفی ندیده / یقین حرفی تو از وی ناشنیده
همه گفتار ما از اوست امروز / از آن معنی ما نیکوست امروز
همه گفتار ما از او پدید است / حقیقت جمله او گفت و شنیداست
همه گفتار ما از وی عیانست / دمادم از درین شرح و بیانست
اگر از گفت او راهی بری تو / نمود او در اینجابنگری تو
دمادم اندر اینجا اوبگفتار / همی گوید درونم سرّ اسرار
ز گفتارش یقین اینجا جنیدم / بدام او بمانده خار و قیدم
که داند تا مر اینجا گه بنمود / حقیقت چون بدیدم ذات کل بود
حقیقت سالکان در دید او یار / شدند اینجا ز جسم و جان سرافراز
هر آنکو دید او بشناخت اینجا / ز دیدش جان ودل دریافت اینجا
گروهی آدمش گویند تحقیق / ز ذات او دمش جویند توفیق
گروهی علت اولاش گویند / گروهی آدم معناش گویند
گروهی گفتهاند اینجاش اعلام / که اینجا میرساند وحی و پیغام
گروهی جبرئیلش گفته ازناز / که بیشک دیده است انجام و آغاز
همه انوار و اسراری که بوده است / حقیقت مرد را اعیان نموده است
تمامت انبیای راز دیده / یقین در حضرت ایشان رسیده
بگفته راز جانان پیش ایشان / ز دید جان بیش اندیش ایشان
خبردار است و چیزی مینداند / بجز حق او ز خود چیزی نخواند
هر آن اسرار کاینجا گفته از یار / کند عشاق را اینجا خبردار
از آنش عقل کل خوانده است منصور / که او از کل نباشد یک زمان دور
از آنش عقل کل گویند از راز / که دیده است از عیان انجام و آغاز
از آنش عقل کل خوانند در دید / که کلی حق نمیبیند ز توحید
از آنش عقل کل خوانند در ذات / که کل میبیند اینجا جمله ذرات
نمود او ز دیدار است جانان / حقیقت صاحب اسرار است جانان
نمود او نداند کس به جز من / کزو شد شیخ مر اسرار روشن
نمود او مرا اینجا یقین است / که اینجا عقل کلم پیش بین است
حقیقت عقل کل بوده است بنگر / یقین الهام معبود است بنگر
از آن حضرت خبردار است اینجا / از آن بیشک پدیدار است اینجا
از آن حضرت خبر او میدهد باز / تو واقف گرد گر میدانی این راز
از آن حضرت ابی چون راز دارد / دمادم مر ترا پاسخ گذارد
خبردارت کند از نیک و از بد / تو اینجا بیخبر مانندهٔ دد
دمادم میخوری در غفلت خویش / جدا مانده چنین از قربت خویش
دمی بااو در اینجا آشنا گرد / که او گرداندت اندر خدا فرد
دمی را او در اینجا باش یکتا / که بنماید ترا نقاش اینجا
تو از الهام بیچون درحقیقت / زمانی گوش میکن بیطبیعت
که تا او می چو میگوید همان کن / بروز اینجایگه مرگوش جان کن
بگوش جان ازو بشنو در اینجا / ازو کن رازها باور در اینجا
دریغا با که میگویم من این راز / که داند تا بداند این یقین باز
کسی درخواب رفته او چه داند / که او در خواب بود خود بداند
مگر از خواب او بیدار گردد / در اینجا صاحب اسرار گردد
چو در خوابی کجا یابی تو معنی / دریغاره نبردی سوی مولی
اگر از عقل کل هستی خبردار / چو ما از عین این هستی خبردار
ابا ما جبرئیل اندر میانست / حقیقت شیخ در شرح و بیانست
ابا ما جبرئیل اینجاست پیدا / یقین اندر عیان ماست پیدا
ابا ما جبرئیل آمد سخنگوی / ره معنی ببرده در سخن گوی
ابا ما جبرئیل اسرار گفته است / حقیقت جمله از دیدار گفته است
همه از یار گفت اسرار با ما / حقیقت بر سر این دار با ما
همه از یار گفت اینجا حقیقت / نمود اینجا گه اسرار حقیقت
همه از یار گفت اینجای با ما / از آن گشتیم از دیدار یکتا
که داند جبرئیلم تا کدامست / که کار از جبرئیل ماتمام است
که داند جبرئیل ما در اینجا / که خواهد مر دلیل ما در اینجا
که داند جبرئیلم شیخ بیچون / بگویم با تو این اسرار اکنون
حقیقت جبرئیلم مصطفایست / که او کل رازدار پادشاه است
حقیقت جبرئیل ماست اینجا / زهر معنی دلیل ماست اینجا
حقیقت جبرئیلش عقل کل بود / از آن پیوسته اندر نقل کل بود
مرا او عین کل اینجاست بیشک / از آنم دیده از دیدار او یک
مرا پیغام او داد از خدائی / مرا بخشید اینجا روشنائی
مرا پیغام او داد از نمودم / در اینجا بود او کرده در سجودم
مرا پیغام او داد از حقیقت / که بیرون آمدم کل از طبیعت
مرا پیغام اوداد از عنایت / رسانید اندرین عین عیانت
مرا پیغام او داد از یکی باز / که تادیدم یکی را بیشکی باز
مرا پیغام او داد از عیانش / که واصل هستم از شرح و بیانش
مرا پیغام اوداده است از دید / که یکی گردد اندر عین توحید
مرا پیغام او داده است اینجا / درم از بود بگشاده است اینجا
مرا پیغام او داده است الحق / که چون حقی ز حق میگو اناالحق
اناالحق من ز قول او ز دستم / یقین در قول وفعل او بدستم
مرا جبریل کلی ذات اویست / از آن اینجا مرادر گفتگویست
مرا بیواسطه اینجا یقین اوست / از آن ای شیخ دین در گفت و گویست
چو او جبریل راه ماست اینجا / یقین جبریل شاه ماست اینجا
زهی جبریل ما به ز آن دیگر / زهی اعیان ما اعیان دیگر
چه میگویم بگو ای شیخ دیندار / که باشد این سخن ما را خریدار
بمگذر این زمان از عقل کل تو / دمادم گوش میکن نقل کل تو
که نقل من همه از مصطفایست / که او جبریل جمله انبیایست
بمعنی و بصورت رهنما اوست / ز عقل کل حقیقت پیشوا اوست
زهی مهتر که منصور است رازست / در اینجا بازبین اعتراز و نازست
زهی مهتر که هستی رهنما تو / گزین انبیا و اولیا تو
حقیقت هرچه بینی مصطفا بین / محمد در همه نور خدا بین
تو منگر هیچ بی احمد در اینجا / ز احمد بنگر اندرهر در اینجا
حقیقت شیخ اندر مجلس ما / حقیقت زر شده از وی مس ما
که بیشک آمد آن را کیمیایست / که او از کیمیای آن بقایست
تو اندر کیمیاگر راه داری / کنی مس را بزرگرهوشیاری
ز دید کیمیای شرع بگذر / که گردد ناگهانت مس چون زر
مس تو از شریعت زر شود هان / ازین سرور مست بازد شود هان
از آن سو مگذر و بنگر درین راز / که گرداند ترا از خود سرافراز
ازین سروردمی بگذر یقین تو / کزو گردی حقیقت راه بین تو
ازین سرور که منصور است برادر / یقین منصور از او آمد خبردار
ازین سرور منم پیروز امروز / بنور عشق او گشته دل افروز
ازین هر دو منم امروز دیندار / اناالحق میزنم از وی درین دار
ازین سرور منم جانان شده کل / ز دید بود خود پنهان شده کل
ازین سرور منم بیشک خداوند / خداوندم چنین کردست در بند
ازین سرور منم واصل در اینجا / ز وصل او گشاده در در اینجا
ازین سرور منم امروز سرور / ز عشقش بازم این جاجان و هم سر
سر و جانم بمهر او ببازم / که جز او نیست اینجا سرفرازم
جمالش در درون جان نهانست / جمالش در همه چیزی عیان است
جمالش در دل و در جان واصل / نمیبینی تو او را شیخ حاصل
ببین تا چند بارت گفتم این راز / نمییابی تو این معنی کل باز
به بین تا چند بارت باز گفتم / در اسرار هر نوعی بسفتم
جنید اینجا ز دید مصطفایست / که اینجا شیخ و پیرو پیشوایست
نه این هر سه یکی باشد ز اعیان / تو دید مصطفی دان دید جانان
جنیدا بهترین دینست احمد / درون دیده ره بین است احمد
هر آنکو مصطفی در خود عیان دید / ز دید مصطفی بس دید جان دید
هر آنکو مصطفا را یافت بیشک / بسوی مصطفا بشتافت بیشک
هر آن کو مصطفی دیده است اینجا / حقیقت عین توحید است اینجا
ز دید احمد مرسل یقین دان / ازو هر مشکلی حل این، یقین دان
اگر اینجا به بینی مصطفایت / همین جاگه به بینی مربقایت
اگر اینجا رخ او باز بینی / درون ذرهها زو راز بینی
اگر اینجا رخ او یافتی باز / بمعنی و بصورت شو سرافراز
الا ای شیخ چونست این معانی / ز من بشنو که چونست این معانی
حقیقت نور ذات آمد محمد / از آن عین صفات آمد محمد
ازو بشناس اینجا قربت دوست / کزو اینجا رسی در حضرت دوست
بدان احمد که احمد یافت در خویش / حجاب عشق را برداشت از پیش
بنورش تا ابد اینجا بقا دید / ز نور عرش اینجا با صفا دید
بنورش راه کرد او سوی منزل / بمنزل در رسید و گشت کامل
بنورش راه شرع حق عیان یافت / بمنزل در رسید و جان جان یافت
بنورش گر در اینجا راز بینی / مر او را هم ز خود می باز بینی
بنورش هرچه دیدم راز دیدم / که او را در حقیقت باز دیدم
ازو من ساختم اینجا اناالحق / مرا برگفت هان برگوی الحق
مرا او گفت چندین بار گفتم / اناالحق شیخ اندر دار گفتم
هر آنچه سرور ما گفت ما را / یقین مانیز آن گفتیم اینجا
ازو گفتیم و از وی باز گوئیم / ازو هر لحظه این سر باز گوئیم
ازو گفتیم ما اینجا حقیقت / مر این سر نهان پیدا حقیقت
ازو گفتیم ما اینجا هوالله / اناالحق ما زدیم از ما سوی الله
کجامردی که اینجا بشنود راز / حقیقت اندر اینجا بنگرد باز
بدین ما که آن دین خدائیست / حقیقت عشق آیین خدائیست
بدین ما اگر ره میبری تو / ز هفتم آسمانها بگذری تو
بدین ما در اینجا سر فرود آر / که از دینم به بینی تو رخ یار
بدین ما هر آنکو رغبت آرد / دمی در دین ما او پای دارد
ز دین ما شود اینجا یقین او / خدا خود میشود اندر یقین او
حقیقت مستی اندردین ماهست / در آخر نیستی آئین ما هست
اگر از نیستی ره باز بینی / تو هم در نیستی این راز بینی
ره عشاق اندر نیستی بود / ز عین نیستی دیدند معبود
ره عشاق اندر نیستی خاست / که اندر نیستی هستیش پیداست
ز هستی گر رسی در نیستی باز / تو اندر نیستی گردی سرافراز
ز هستی گر رسی در قربت دوست / حقیقت نیست بینی حضرت دوست
دمی بی نیستی اینجا مزن دم / حقیقت نیستی بنگر دریندم
بود این هستی اشیا پدیدار / که عین نیستی بد ناپدیدار
مرین معنی ندانم با که گویم / ویا زین سر درین معنی چه جویم
ز اول چون ندانی آخرت چون / شود بیشک بظاهر معنیت چون
چواول می ندانی آخر کار / چگونه آید اینجاگه پدیدار
چواول می ندانی رازت اینجا / کجا بوده است و چون آغازت اینجا
چو اول می ندانی وحدت کل / چگونه رهبری در حضرت کل
چو اول می ندانی اولینت / چگونه بازی بینی آخرینت
چو اول می ندانی ماندهٔ تو / اگرچه صد معانی خواندهٔ تو
چو اول می ندانی ذات اینجا / کجادانی عیان آیات اینجا
ز اول شو خبردار حقیقت / از اول دان مر اسرار حقیقت
از اول شو خبردار یقین تو / در آخر اول اینجا گه ببین تو
از اول گرم آخر راه داری / از این معنی دل آگاه داری
دلی باید که او نبود مبدل / که اینجا باز بیند سرّ اول
دلی باید در اینجا صاحب اسرار / که از اول بود شیخا خبردار
دلی باید از اول بینشان او / که آخر باز بیند جان جان او
از اول شیخ میباید خبر داشت / پس آنگاهی به آخر پرده برداشت
از اول گر شوی اینجا خبردار / چو منصورت کند از عشق بردار
مرا مقصود ای شیخم چه چیز است / نخواهم جسم و جان جانان عزیز است
مرا مقصود اول ذات جانان / کنون اعیان در این ذرات جانان
مرا مقصود از اول یار بوده است / کنون اینجا در این گفتار بوده است
دراول نیستت بود این زمان هست / کجا او را هلم او را من از دست
برین دست بریده گوش دارم / ورا کزوی در این سر هوش دارم
در آخر اولم شیخا ببین باز / چه میخواهی ز اول راز آغاز
در آخر اولم اینجا نظر کن / ز اول بود جانت را خبر کن
در آخر اولیم شیخا عیانست / نمیبینی که در شرح و بیانست
در آخر اولم شیخا پدید است / اباتو اندرین گفت و شنید است
ابا دید تو شیخا ساخت امروز / زهی معنی ترا پرداخت امروز
یقین میگویمت شیخا که مائیم / که دید خود دمادم مینمائیم
در این حق الیقین راه بینان / ترا تقریر کردم هان یقین دان
حقیقت شیخ این از خود شنو باز / ز خود یک ذره بیرون هان مشو باز
مشو بیرون زخود یک ذرّه اینجا / که تا در حق نباشی غره اینجا
سخنهایم همه باتست در دید / نه با دیگر بصورت عین تقلید
ز توحید عیان خواهم نمودن / ترا من جان جان خواهم نمودن
عیان بنمایمت روشن چو خورشید / چنان کان را همی بینی تو جاوید
عیان بنمایمت اینجایگه من / درونت با برون دیدار شه من
عیان بنمایمت در دید بیچون / یکی گردانمت من بیچه و چون
مرو بیرون ز خود شیخا زمانی / ز معنی می شنو هر دم بیانی
مرو بیرون زخود در لاوالا / که تا در عشق گردانمت یکتا
مرو بیرون ز خود شیخا دمادم / که اینجا گه رسانم اندر آن دم
مرو بیرون زخود شیخا در اسرار / که تا آرم ترا قربت پدیدار
ابا خود آشنا باشد یقین او / ابا خود او بود در گفت و در گو
ابا خود آشنای لامکان است / مکان را جملگی دیدار جانست
کنون او در مکان ز آن راز دارد / ولی در لامکان اعزاز دارد
کنون اندر مکان دید دیدت / نه با من با همه گفت و شنیدت
یکی بیچون شناسم در خدائی / ورا کو نیستش هرگز جدائی
دوئی نبود که بیچونست جانان / حقیقت هفت گردونست جانان
چو جانان آفتاب و ماهتاب است / که خورشید و مهش در تک و تابست
ورای ذات او چیز دگر نیست / بجز منصور کس را زوخبر نیست
حقیقت از یکی اعیانست پیدا / اگر نه در دوئی جانست پیدا
ز یکی گر شوی بیرون ندانی / میان خاک و خون بیشک نمانی
یکی بین و مرو بیرون زخویشت / که بنهاده است او اعیان پیشت
ز اعیان یاب دیدار الهی / کز اعیانست اسرار الهی
گر از اعیان خبرداری تو مائی / ابا اعیان من کن آشنائی
گر از اعیان خبرداری حقیقت / ز باغ ما تو برداری حقیقت
گر از اعیان خبرداری فنا باش / که رویت چون نمود اینجای نقاش
چو در اعیان خود راهی نبردی / نه صافت خوانم این جا و نه دُردی
چنین پیدا جمال یار پنهان / بهرزه میدهند اینجایگه جان
چنین پیدا جمال یار اینجا / ازو منصور برخوردار اینجا
چنین پیدا جمال بینشانی / دمادم گفته او راز نهانی
چنین پیدا جمال بیچه و چون / فکنده نور خود برهفت گردون
چنین پیدا جمال شاه عالم / نماید وصل خود اینجا دمادم
چنین پیدا جمال ذات اینجا / یقین درجمله ذرات اینجا
چنین پیداست شیخا بیچه و چون / توئی اکنون که گفتی بیچه و چون
همه اینجا توئی اندر جمالت / نمودار است اعیان وصالت
همه اینجا توئی چیزی دگر نیست / که بیند مر ترا چون راهبر نیست
همه اینجاتوئی و رهبر خود / یقین اندر عیان خیر و شر خود
همه اینجاتوئی جمله نکوئی / حقیقت خود تواندر گفتگوئی
همه آنجا تو و اینجا تو هم نیز / که میگویندش اینجا از عدم نیز
همه اینجاتوئی ای ذات بیچون / که میخوانی همه آیات بیچون
همه اینجا توئی بیشک حقیقت / که پیدائی یکی در یک حقیقت
ز پیدائی خود هستی یگانه / تو خواهی بود با خود در میانه
توخواهی بود شیخ و کس نباشد / بجز تو در جهان بس نباشد
در این اسرار شیخا در یقینی / بجز حق هیچ در عالم نبینی
حقیقت آنکه در حق هست باقی / بماند جاودان اویست باقی
حقیقت آنکه شد هست هوالله / بماند جاودان هست هوالله
درین اسرار شیخا در یقینی / بجز جبار در عالم چه بینی
اگر مردی ز خود دایم بمانی / بذات جاودان قایم بمانی
اگر مردی زخود جاوید گشتی / ز نور ذات حق خورشید گشتی
همه مردان ز دید خود بمردند / از آن در راه معنی گوی بردند
همه مردان بمردند از صور هان / برستند آن زمان از خیر و شر هان
چنین بین شیخ دمدم میر از خود / درین دنیا تو عبرت گیر از خود