عطار › در اثبات عین الیقین فرماید| ” میراث‌دار ادب پارسی “

زهی دیدار من دیدار یکتا / منم پنهان ز عشق خویش و پیدا
زهی دیدار من در اوّل کار / نموده در حقیقت عین پرگار
زهی دیدار من جانِ کل نموده / در آخر راز من کلّی فزوده
زهی وصف ثنایت برتر از جان / منم صورت منم تحقیق جانان
زهی دیدار من در جزو و در کل / نموده خویشتن هم رنج و هم ذل
کسی هرگز ثنائم چون تواند / که ایمن از خودی خود بمانده
کسی هرگز ثنای من کجا گفت / چو من باشم حقیقت گفت و آشفت
کسی هرگز ثنای من نگوید / اگر گوید منم از من بگوید
منم آن جوهر پیدا نموده / که این دریای پر غوغا نموده
منم آن جوهر اسرار پیدا / که بنمایم در این بازار خود را
منم آن جوهر راز حقیقت / که بنمودم عیان سر طریقت
منم توحید خود گویان و جوهر / نموده از نمود چرخ و اختر
منم آن جوهر توحید بیچون / که آوردم همه در هفت گردون
منم آن جوهر لاء زمانین / که باشد پیش چشمم ذره کونین
منم آن جوهر دیدار جمله / که بنمایم ز خود اسرار جمله
منم آن جوهر اعزاز گردون / که پیدا مانده و پنهان و بیچون
منم آن گوهر افلاک و انجم / که بنمایم ره حکمت بمردم
منم آن جوهر بیحدّ و غایت / که بنمایم کسان را در هدایت
چو بیچونم ز خود توحید گویم / که جز دیدار خود چیزی نجویم
همه دید منست ارباز دانی / چرا چندین ز ما حیران بمانی
منم گویای خویش و سرّ اسرار / که میگوید در این گفتار عطّار
منم عطّار او را رخ نموده / ابا او رازها گفت و شنوده
نمودم راز خود او را ز آغاز / دگر در پرده خواهم بردنش باز
بسی با او عیان و راز گفتم / حقیقت مر ورا گفت و شنفتم
بر آن سرّی که او اینجا نمودست / ز ذات ما ورا گفت و شنودست
کنون حیران ما اندر جلالست / چو ما گوئیم نطقش گنگ و لالست
چو ماگفتیم هم ما بازگوئیم / نمودِ راز ما ز آغاز گوئیم
کنون حیران خود ماندست عطّار / منم گویندهٔ این سرّ و گفتار
به عون خود وِرا دادم وصالش / برون آوردم از رنج و وبالش
چو او جز ما دگر غیری ندیدست / همه من گفتم و او در شنیدست
عنان را بازکش از راه اسرار / که هرکس نیست خود آگاه اسرار
که میداند که این اسرار چونست / که حق میگوید وحق رهنمونست
کنون عطّار ما با هوشت آریم / کنم گویا ز پس خاموشت آریم
چو گنج راز دادیمت نهانی / ببخشم جوهرت تا برنشانی
چو در بیرون و در جانت عیانیم / همت ما در زبان جوهر نشانیم
چو کردی ذات ما را در عیان فاش / ندیدی غیر ما این جا تو ما باش
منم اوّل منم در آخر کار / بفضل خود ترا بخشم بیکبار
چو من باشم بیامرزم تمامت / بجنّتشان رسانم در قیامت
حقیقت فاش گردانم حقیقت / ترا عطّار سازم در شریعت