سعدی › حکایت اتابک تکله| ” میراث‌دار ادب پارسی “

در اخبار شاهان پیشینه هست / که چون تکله بر تخت زنگی نشست
به دورانش از کس نیازرد کس / سبق برد اگر خود همین بود و بس
چنین گفت یک ره به صاحبدلی / که عمرم به سر رفت بی حاصلی
بخواهم به کنج عبادت نشست / که دریابم این پنج روزی که هست
چو می‌بگذرد جاه و ملک و سریر / نبرد از جهان دولت الا فقیر
چو بشنید دانای روشن نفس / به تندی برآشفت کای تکله بس!
طریقت به جز خدمت خلق نیست / به تسبیح و سجاده و دلق نیست
تو بر تخت سلطانی خویش باش / به اخلاق پاکیزه درویش باش
به صدق و ارادت میان بسته‌دار / ز طامات و دعوی زبان بسته‌دار
قدم باید اندر طریقت نه دم / که اصلی ندارد دم بی‌قدم
بزرگان که نقد صفا داشتند / چنین خرقه زیر قبا داشتند