سعدی › صفت جمعیت اوقات درویشان راضی| ” میراث‌دار ادب پارسی “

مگو جاهی از سلطنت بیش نیست / که ایمن‌تر از ملک درویش نیست
سبکبار مردم سبک‌تر روند / حق این است و صاحبدلان بشنوند
تهیدست تشویش نانی خورد / جهانبان به قدر جهانی خورد
گدا را چو حاصل شود نان شام / چنان خوش بخسبد که سلطان شام
غم و شادمانی به سر می‌رود / به مرگ این دو از سر به در می‌رود
چه آن را که بر سر نهادند تاج / چه آن را که بر گردن آمد خراج
اگر سرفرازی به کیوان بر است / وگر تنگدستی به زندان در است
چو خیل اجل بر سر هر دو تاخت / نمی شاید از یکدگرشان شناخت