سعدی › حکایت زورآزمای تنگدست| ” میراث‌دار ادب پارسی “

یکی مشت زن بخت و روزی نداشت / نه اسباب شامش مهیا نه چاشت
ز جور شکم گل کشیدی به پشت / که روزی محال است خوردن به مشت
مدام از پریشانی روزگار / دلش حسرت آورد و تن سوگوار
گهش جنگ با عالم خیره‌کش / گه از بخت شوریده، رویش ترش
گه از دیدن عیش شیرین خلق / فرو می‌شدی آب تلخش به حلق
گه از کار آشفته بگریستی / که کس دید از این تلخ‌تر زیستی؟
کسان شهد نوشند و مرغ و بره / مرا روی نان می‌نبیند تره
گر انصاف پرسی نه نیکوست این / برهنه من و گربه را پوستین
چه بودی که پایم در این کار گل / به گنجی فرو رفتی از کام دل!
مگر روزگاری هوس راندمی / ز خود گرد محنت بیفشاندمی
شنیدم که روزی زمین می‌شکافت / عظام زنخدان پوسیده یافت
به خاک اندرش عقد بگسیخته / گهرهای دندان فرو ریخته
دهان بی زبان پند می‌گفت و راز / که ای خواجه با بینوایی بساز
نه این است حال دهن زیر گل / شکر خورده انگار یا خون دل
غم از گردش روزگاران مدار / که بی ما بگردد بسی روزگار
همان لحظه کاین خاطرش روی داد / غم از خاطرش رخت یک سو نهاد
که ای نفس بی رای و تدبیر و هش / بکش بار تیمار و خود را مکش
اگر بنده‌ای بار بر سر برد / وگر سر به اوج فلک بر برد
در آن دم که حالش دگرگون شود / به مرگ از سرش هر دو بیرون شود
غم و شادمانی نماند ولیک / جزای عمل ماند و نام نیک
کرم پای دارد، نه دیهیم و تخت / بده کز تو این ماند ای نیکبخت
مکن تکیه بر ملک و جاه و حشم / که پیش از تو بوده‌ست و بعد از تو هم
خداوند دولت غم دین خورد / که دنیا به هر حال می‌بگذرد
نخواهی که ملکت برآید بهم / غم ملک و دین هر دو باید بهم
زرافشان، چو دنیا بخواهی گذاشت / که سعدی در افشاند اگر زر نداشت