سعدی › حکایت در معنی ثمرات نکوکاری در آخرت| ” میراث‌دار ادب پارسی “

کسی دید صحرای محشر به خواب / مس تفته روی زمین ز آفتاب
همی بر فلک شد ز مردم خروش / دماغ از تبش می‌برآمد به جوش
یکی شخص از این جمله در سایه‌ای / به گردن بر از خلد پیرایه‌ای
بپرسید کای مجلس آرای مرد / که بود اندر این مجلست پایمرد؟
رزی داشتم بر در خانه، گفت / به سایه درش نیکمردی بخفت
در این وقت نومیدی آن مرد راست / گناهم ز دادار داور بخواست
که یارب بر این بنده بخشایشی / کز او دیده‌ام وقتی آسایشی
چه گفتم چو حل کردم این راز را؟ / بشارت خداوند شیراز را
که جمهور در سایهٔ همتش / مقیمند و بر سفرهٔ نعمتش
درختی است مرد کرم، باردار / وز او بگذری هیزم کوهسار
حطب را اگر تیشه بر پی زنند / درخت برومند را کی زنند؟
بسی پای دار، ای درخت هنر / که هم میوه‌داری و هم سایه‌ور
بگفتیم در باب احسان بسی / ولیکن نه شرط است با هر کسی
بخور مردم آزار را خون و مال / که از مرغ بد کنده به پر و بال
یکی را که با خواجهٔ توست جنگ / به دستش چرا می‌دهی چوب و سنگ؟
بر انداز بیخی که خار آورد / درختی بپرور که بار آورد
کسی را بده پایهٔ مهتران / که بر کهتران سر ندارد گران
مبخشای بر هر کجا ظالمی است / که رحمت بر او جور بر عالمی است
جهان‌سوز را کشته بهتر چراغ / یکی به در آتش که خلقی به داغ
هر آن کس که بر دزد رحمت کند / به بازوی خود کاروان می‌زند
جفاپیشگان را بده سر بباد / ستم بر ستم پیشه عدل است و داد