سعدی › حکایت| ” میراث‌دار ادب پارسی “

شنیدم که مردی غم خانه خورد / که زنبور بر سقف او لانه کرد
زنش گفت از اینان چه خواهی؟ مکن / که مسکین پریشان شوند از وطن
بشد مرد نادان پس کار خویش / گرفتند یک روز زن را به نیش
زن بی خرد بر در و بام و کوی / همی کرد فریاد و می‌گفت شوی:
مکن روی بر مردم ای زن ترش / تو گفتی که زنبور مسکین مکش
کسی با بدان نیکویی چون کند؟ / بدان را تحمل، بد افزون کند
چو اندر سری بینی آزار خلق / به شمشیر تیزش بیازار حلق
سگ آخر که باشد که خوانش نهند؟ / بفرمای تا استخوانش دهند
چه نیکو زده‌ست این مثل پیر ده / ستور لگدزن گران بار به
اگر نیکمردی نماید عسس / نیارد به شب خفتن از دزد، کس
نی نیزه در حلقهٔ کارزار / بقیمت تر از نیشکر صد هزار
نه هر کس سزاوار باشد به مال / یکی مال خواهد، یکی گوشمال
چو گربه نوازی کبوتر برد / چو فربه کنی گرگ، یوسف درد
بنایی که محکم ندارد اساس / بلندش مکن ور کنی زو هراس
چه خوش گفت بهرام صحرانشین / چو یکران توسن زدش بر زمین
دگر اسبی از گله باید گرفت / که گر سر کشد باز شاید گرفت
ببند ای پسر دجله در آب کاست / که سودی ندارد چو سیلاب خاست
چو گرگ خبیث آمدت در کمند / بکش ور نه دل بر کن از گوسفند
از ابلیس هرگز نیاید سجود / نه از بد گهر نیکویی در وجود
بد اندیش را جاه و فرصت مده / عدو در چه و دیو در شیشه به
مگو شاید این مار کشتن به چوب / چو سر زیر سنگ تو دارد بکوب
قلم زن که بد کرد با زیردست / قلم بهتر او را به شمشیر دست
مدبر که قانون بد می‌نهد / تو را می‌برد تا به دوزخ دهد
مگو ملک را این مدبر بس است / مدبر مخوانش که مدبر کس است
سعید آورد قول سعدی به جای / که ترتیب ملک است و تدبیر رای