سعدی › حکایت در معنی اهل محبت| ” میراث‌دار ادب پارسی “

شنیدم که بر لحن خنیاگری / به رقص اندر آمد پری پیکری
ز دلهای شوریده پیرامنش / گرفت آتش شمع در دامنش
پراکنده خاطر شد و خشمناک / یکی گفتش از دوستداران، چه باک؟
تو را آتش ای دوست دامن بسوخت / مرا خود به یک بار خرمن بسوخت
اگر یاری از خویشتن دم مزن / که شرک است با یار و با خویشتن
چنین دارم از پیر داننده یاد / که شوریده‌ای سر به صحرا نهاد
پدر در فراقش نخورد و نخفت / پسر را ملامت بکردند و گفت
از انگه که یارم کس خویش خواند / دگر با کسم آشنایی نماند
به حقش که تا حق جمالم نمود / دگر هر چه دیدم خیالم نمود
نشد گم که روی از خلایق بتافت / که گم کرده خویش را باز یافت
پراکندگانند زیر فلک / که هم دد توان خواندشان هم ملک
ز یاد ملک چون ملک نارمند / شب و روز چون دد ز مردم رمند
قوی بازوانند کوتاه دست / خردمند شیدا و هشیار مست
گه آسوده در گوشه‌ای خرقه دوز / گه آشفته در مجلسی خرقه سوز
نه سودای خودشان، نه پروای کس / نه در کنج توحیدشان جای کس
پریشیده عقل و پراکنده هوش / ز قول نصیحتگر آکنده گوش
به دریا نخواهد شدن بط غریق / سمندر چه داند عذاب حریق؟
تهیدست مردان پر حوصله / بیابان نوردان پی قافله
عزیزان پوشیده از چشم خلق / نه زنار داران پوشیده دلق
ندارند چشم از خلایق پسند / که ایشان پسندیده حق بسند
پر از میوه و سایه ور چون رزند / نه چون ما سیهکار و ازرق رزند
به خود سر فرو برده همچون صدف / نه مانند دریا بر آورده کف
نه مردم همین استخوانند و پوست / نه هر صورتی جان معنی در اوست
نه سلطان خریدار هر بنده‌ای است / نه در زیر هر ژنده‌ای زنده‌ای است
اگر ژاله هر قطره‌ای در شدی / چو خرمهره بازار از او پر شدی
چو غازی به خود بر نبندند پای / که محکم رود پای چوبین ز جای
حریفان خلوت سرای الست / به یک جرعه تا نفخهٔ صور مست
به تیغ از غرض بر نگیرند چنگ / که پرهیز و عشق آبگینه‌ست و سنگ