سعدی › حکایت در صبر بر جفای آن که از او صبر نتوان کرد| ” میراث‌دار ادب پارسی “

شکایت کند نوعروسی جوان / به پیری ز داماد نامهربان
که مپسند چندین که با این پسر / به تلخی رود روزگارم به سر
کسانی که با ما در این منزلند / نبینم که چون من پریشان دلند
زن و مرد با هم چنان دوستند / که گویی دو مغز و یکی پوستند
ندیدم در این مدت از شوی من / که باری بخندید در روی من
شنید این سخن پیر فرخنده فال / سخندان بود مرد دیرینه سال
یکی پاسخش داد شیرین و خوش / که گر خوبروی است بارش بکش
دریغ است روی از کسی تافتن / که دیگر نشاید چنو یافتن
چرا سر کشی زان که گر سر کشد / به حرف وجودت قلم در کشد؟
یکم روز بر بنده‌ای دل بسوخت / که می‌گفت و فرماندهش می‌فروخت
تو را بنده از من به افتد بسی / مرا چون تو دیگر نیفتد کسی