سعدی › حکایت در معنی استیلای عشق بر عقل| ” میراث‌دار ادب پارسی “

یکی پنجهٔ آهنین راست کرد / که با شیر زورآوری خواست کرد
چو شیرش به سرپنجه در خود کشید / دگر زور در پنجه در خود ندید
یکی گفتش آخر چه خسبی چو زن؟ / به سرپنجه آهنینش بزن
شنیدم که مسکین در آن زیر گفت / نشاید بدین پنجه با شیر گفت
چو بر عقل دانا شود عشق چیر / همان پنجه آهنین است و شیر
تو در پنجه شیر مرد اوژنی / چه سودت کند پنجهٔ آهنی؟
چو عشق آمد از عقل دیگر مگوی / که در دست چوگان اسیر است گوی