سعدی › حکایت| ” میراث‌دار ادب پارسی “

قضا را من و پیری از فاریاب / رسیدیم در خاک مغرب به آب
مرا یک درم بود برداشتند / به کشتی و درویش بگذاشتند
سیاهان براندند کشتی چو دود / که آن ناخدا نا خدا ترس بود
مرا گریه آمد ز تیمار جفت / بر آن گریه قهقه بخندید و گفت
مخور غم برای من ای پر خرد / مرا آن کس آرد که کشتی برد
بگسترد سجاده بر روی آب / خیال است پنداشتم یا به خواب
ز مدهوشیم دیده آن شب نخفت / نگه بامدادان به من کرد و گفت
تو لنگی به چوب آمدی من به پای / تو را کشتی آورد و ما را خدای
چرا اهل معنی بدین نگروند / که ابدال در آب و آتش روند؟
نه طفلی کز آتش ندارد خبر / نگه داردش مادر مهرور؟
پس آنان که در وجد مستغرقند / شب و روز در عین حفظ حقند
نگه دارد از تاب آتش خلیل / چو تابوت موسی ز غرقاب نیل
چو کودک به دست شناور برست / نترسد وگر دجله پهناورست
تو بر روی دریا قدم چون زنی / چو مردان که بر خشک تردامنی؟