سعدی › حکایت پروانه و صدق محبت او| ” میراث‌دار ادب پارسی “

کسی گفت پروانه را کای حقیر / برو دوستی در خور خویش گیر
رهی رو که بینی طریق رجا / تو و مهر شمع از کجا تا کجا؟
سمندر نه‌ای گرد آتش مگرد / که مردانگی باید آنگه نبرد
ز خورشید پنهان شود موش کور / که جهل است با آهنین پنجه زور
کسی را که دانی که خصم تو اوست / نه از عقل باشد گرفتن به دوست
تو را کس نگوید نکو می‌کنی / که جان در سر کار او می‌کنی
گدایی که از پادشه خواست دخت / قفا خورد و سودای بیهوده پخت
کجا در حساب آرد او چون تو دوست / که روی ملوک و سلاطین در اوست؟
مپندار کاو در چنان مجلسی / مدارا کند با چو تو مفلسی
وگر با همه خلق نرمی کند / تو بیچاره‌ای با تو گرمی کند
نگه کن که پروانهٔ سوزناک / چه گفت، ای عجب گر بسوزم چه باک؟
مرا چون خلیل آتشی در دل است / که پنداری این شعله بر من گل است
نه دل دامن دلستان می‌کشد / که مهرش گریبان جان می‌کشد
نه خود را بر آتش به خود می‌زنم / که زنجیر شوق است در گردنم
مرا همچنان دور بودم که سوخت / نه این دم که آتش به من در فروخت
نه آن می‌کند یار در شاهدی / که با او توان گفتن از زاهدی
که عیبم کند بر تولای دوست؟ / که من راضیم کشته در پای دوست
مرا بر تلف حرص دانی چراست؟ / چو او هست اگر من نباشم رواست
بسوزم که یار پسندیده اوست / که در وی سرایت کند سوز دوست
مرا چند گویی که در خورد خویش / حریفی به دست آر همدرد خویش
بدان ماند اندرز شوریده حال / که گویی به کژدم گزیده منال
کسی را نصیحت مگو ای شگفت / که دانی که در وی نخواهد گرفت
ز کف رفته بیچاره‌ای را لگام / نگویند کآهسته را ای غلام
چه نغز آمد این نکته در سندباد / که عشق آتش است ای پسر پند، باد
به باد آتش تیز برتر شود / پلنگ از زدن کینه ور تر شود
چو نیکت بدیدم بدی می‌کنی / که رویم فرا چون خودی می‌کنی
ز خود بهتری جوی و فرصت شمار / که با چون خودی گم کنی روزگار
پی چون خودی خودپرستان روند / به کوی خطرناک مستان روند
من اول که این کار سر داشتم / دل از سر به یک بار برداشتم
سر انداز در عاشقی صادق است / که بدزهره بر خویشتن عاشق است
اجل ناگهی در کمینم کشد / همان به که آن نازنینم کشد
چو بی شک نبشته‌ست بر سر هلاک / به دست دلارام خوشتر هلاک
نه روزی به بیچارگی جان دهی؟ / همان به که در پای جانان دهی