سعدی › حکایت در این معنی| ” میراث‌دار ادب پارسی “

یکی قطره باران ز ابری چکید / خجل شد چو پهنای دریا بدید
که جایی که دریاست من کیستم؟ / گر او هست حقا که من نیستم
چو خود را به چشم حقارت بدید / صدف در کنارش به جان پرورید
سپهرش به جایی رسانید کار / که شد نامور لؤلؤ شاهوار
بلندی از آن یافت کاو پست شد / در نیستی کوفت تا هست شد
تواضع کند هوشمند گزین / نهد شاخ پر میوه سر بر زمین