سعدی › حکایت در معنی نظر مردان در خود به حقارت| ” میراث‌دار ادب پارسی “

جوانی خردمند پاکیزه بوم / ز دریا بر آمد به دربند روم
در او فضل دیدند و فقر و تمیز / نهادند رختش به جایی عزیز
سر صالحان گفت روزی به مرد / که خاشاک مسجد بیفشان و گرد
همان کاین سخن مرد رهرو شنید / برون رفت و بازش کس آنجا ندید
بر آن حمل کردند یاران و پیر / که پروای خدمت نبودش فقیر
دگر روز خادم گرفتش به راه / که ناخوب کردی به رأی تباه
ندانستی ای کودک خودپسند / که مردان ز خدمت به جایی رسند
گرستن گرفت از سر صدق و سوز / که ای یار جان پرور دلفروز
نه گرد اندر آن بقعه دیدم نه خاک / من آلوده بودم در آن جای پاک
گرفتم قدم لاجرم باز پس / که پاکیزه به مسجد از خاک و خس
طریقت جز این نیست درویش را / که افکنده دارد تن خویش را
بلندیت باید تواضع گزین / که آن بام را نیست سلم جز این