سعدی › حکایت| ” میراث‌دار ادب پارسی “

شکر خنده‌ای انگبین می‌فروخت / که دلها ز شیرینیش می‌بسوخت
نباتی میان بسته چون نیشکر / بر او مشتری از مگس بیشتر
گر او زهر برداشتی فی‌المثل / بخوردندی از دست او چون عسل
گرانی نظر کرد در کار او / حسد برد بر گرم بازار او
دگر روز شد گرد گیتی دوان / عسل بر سر و سرکه بر ابروان
بسی گشت فریادخوان پیش و پس / که ننشست بر انگبینش مگس
شبانگه چو نقدش نیامد به دست / به دلتنگ رویی به کنجی نشست
چو عاصی ترش کرده روی از وعید / چو ابروی زندانیان روز عید
زنی گفت بازی کنان شوی را / عسل تلخ باشد ترش روی را
به دوزخ برد مرد را خوی زشت / که اخلاق نیک آمده‌ست از بهشت
برو آب گرم از لب جوی خور / نه جلاب سرد ترش روی خور
حرامت بود نان آن کس چشید / که چون سفره ابرو به هم در کشید
مکن خواجه بر خویشتن کار سخت / که بدخوی باشد نگون‌سار بخت
گرفتم که سیم و زرت چیز نیست / چو سعدی زبان خوشت نیز نیست؟