سعدی › حکایت در معنی عزت نفس مردان| ” میراث‌دار ادب پارسی “

سگی پای صحرانشینی گزید / به خشمی که زهرش ز دندان چکید
شب از درد بیچاره خوابش نبرد / به خیل اندرش دختری بود خرد
پدر را جفا کرد و تندی نمود / که آخر تو را نیز دندان نبود؟
پس از گریه مرد پراکنده روز / بخندید کای بابک دلفروز
مرا گر چه هم سلطنت بود و بیش / دریغ آمدم کام و دندان خویش
محال است اگر تیغ بر سر خورم / که دندان به پای سگ اندر برم
توان کرد با ناکسان بد رگی / ولیکن نیاید ز مردم سگی