سعدی › حکایت خواجه نیکوکار و بنده نافرمان| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بزرگی هنرمند آفاق بود / غلامش نکوهیده اخلاق بود
از این خفرگی موی کالیده‌ای / بدی، سرکه در روی مالیده‌ای
چو ثعبانش آلوده دندان به زهر / گرو برده از زشت رویان شهر
مدامش به روی آب چشم سبل / دویدی ز بوی پیاز بغل
گره وقت پختن بر ابرو زدی / چو پختند با خواجه زانو زدی
دمادم به نان خوردنش هم نشست / و گر مردی آبش ندادی به دست
نه گفت اندر او کار کردی نه چوب / شب و روز از او خانه در کند و کوب
گهی خار و خس در ره انداختی / گهی ماکیان در چه انداختی
ز سیماش وحشت فراز آمدی / نرفتی به کاری که باز آمدی
کسی گفت از این بندهٔ بد خصال / چه خواهی؟ ادب ، یا هنر، یا جمال؟
نیرزد وجودی بدین ناخوشی / که جورش پسندی و بارش کشی
منت بندهٔ خوب و نیکو سیر / به دست آرم، این را به نخاس بر
و گر یک پشیز آورد سر مپیچ / گران است اگر راست خواهی به هیچ
شنید این سخن مرد نیکو نهاد / بخندید کای یار فرخ نژاد
بد است این پسر طبع و خویش ولیک / مرا زاو طبیعت شود خوی نیک
چو زاو کرده باشم تحمل بسی / توانم جفا بردن از هر کسی
تحمل چو زهرت نماید نخست / ولی شهد گردد چو در طبع رست