سعدی › حکایت| ” میراث‌دار ادب پارسی “

به خشم از ملک بنده‌ای سربتافت / بفرمود جستن کسش در نیافت
چو بازآمد از راه خشم و ستیز / به شمشیر زن گفت خونش بریز
به خون تشنه جلاد نامهربان / برون کرد دشنه چو تشنه زبان
شنیدم که گفت از دل تنگ ریش / خدایا بحل کردمش خون خویش
که پیوسته در نعمت و ناز و نام / در اقبال او بوده‌ام دوستکام
مبادا که فردا به خون منش / بگیرند و خرم شود دشمنش
ملک را چو گفت وی آمد به گوش / دگر دیگ خشمش نیاورد جوش
بسی بر سرش داد و بر دیده بوس / خداوند رایت شد و طبل و کوس
به رفق از چنان سهمگن جایگاه / رسانید دهرش بدان پایگاه
غرض زین حدیث آن که گفتار نرم / چو آب است بر آتش مرد گرم
تواضع کن ای دوست با خصم تند / که نرمی کند تیغ برنده کند
نبینی که در معرض تیغ و تیر / بپوشند خفتان صد تو حریر