سعدی › حکایت در معنی تواضع و نیازمندی| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ز ویرانهٔ عارفی ژنده پوش / یکی را نباح سگ آمد به گوش
به دل گفت کوی سگ اینجا چراست؟ / درآمد که درویش صالح کجاست؟
نشان سگ از پیش و از پس ندید / به جز عارف آنجا دگر کس ندید
خجل باز گردیدن آغاز کرد / که شرم آمدش بحث این راز کرد
شنید از درون عارف آواز پای / هلا گفت بر در چه پایی؟ در آی
مپندار ای دیدهٔ روشنم / کز ایدر سگ آواز کرد، این منم
چو دیدم که بیچارگی می‌خرد / نهادم ز سر کبر و رای و خرد
چو سگ بر درش بانگ کردم بسی / که مسکین تر از سگ ندیدم کسی
چو خواهی که در قدر والا رسی / ز شیب تواضع به بالا رسی
در این حضرت آنان گرفتند صدر / که خود را فروتر نهادند قدر
چو سیل اندر آمد به هول و نهیب / فتاد از بلندی به سر در نشیب
چو شبنم بیفتاد مسکین و خرد / به مهر آسمانش به عیوق برد