سعدی › حکایت جنید و سیرت او در تواضع| ” میراث‌دار ادب پارسی “

شنیدم که در دشت صنعا جنید / سگی دید برکنده دندان صید
ز نیروی سر پنجهٔ شیر گیر / فرومانده عاجز چو روباه پیر
پس از غرم و آهو گرفتن به پی / لگد خوردی از گوسفندان حی
چو مسکین و بی طاقتش دید و ریش / بدو داد یک نیمه از زاد خویش
شنیدم که می‌گفت و خوش می‌گریست / که داند که بهتر ز ما هر دو کیست؟
به ظاهر من امروز از این بهترم / دگر تا چه راند قضا بر سرم
گرم پای ایمان نلغزد ز جای / به سر بر نهم تاج عفو خدای
وگر کسوت معرفت در برم / نماند، به بسیار از این کمترم
که سگ با همه زشت نامی چو مرد / مر او را به دوزخ نخواهند برد
ره این است سعدی که مردان راه / به عزت نکردند در خود نگاه
از‍‍‍‍‍‍‍‍ آن بر ملائک شرف داشتند / که خود را به از سگ نپنداشتند