سعدی › حکایت زاهد و بربط زن| ” میراث‌دار ادب پارسی “

یکی بربطی در بغل داشت مست / به شب در سر پارسایی شکست
چو روز آمد آن نیکمرد سلیم / بر سنگدل برد یک مشت سیم
که دوشینه معذور بودی و مست / تو را و مرا بربط و سر شکست
مرا به شد آن زخم و برخاست بیم / تو را به نخواهد شد الا به سیم
از این دوستان خدا بر سرند / که از خلق بسیار بر سر خورند