سعدی › حکایت ذوالنون مصری| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چنین یاد دارم که سقای نیل / نکرد آب بر مصر سالی سبیل
گروهی سوی کوهساران شدند / به فریاد خواهان باران شدند
گرستند و از گریه جویی روان / نیامد مگر گریهٔ آسمان
به ذوالنون خبر برد از ایشان کسی / که بر خلق رنج است و زحمت بسی
فرو ماندگان را دعایی بکن / که مقبول را رد نباشد سخن
شنیدم که ذوالنون به مدین گریخت / بسی بر نیامد که باران بریخت
خبر شد به مدین پس از روز بیست / که ابر سیه دل بر ایشان گریست
سبک عزم باز آمدن کرد پیر / که پر شد به سیل بهاران غدیر
بپرسید از او عارفی در نهفت / چه حکمت در این رفتنت بود؟ گفت
شنیدم که بر مرغ و مور و ددان / شود تنگ روزی به فعل بدان
در این کشور اندیشه کردم بسی / پریشان‌تر از خود ندیدم کسی
برفتم مبادا که از شر من / ببندد در خیر بر انجمن
بهی بایدت لطف کن کان بهان / ندیدندی از خود بتر در جهان
تو آنگه شوی پیش مردم عزیز / که مر خویشتن را نگیری به چیز
بزرگی که خود را به خردی شمرد / به دنیا و عقبی بزرگی ببرد
از این خاکدان بنده‌ای پاک شد / که در پای کمتر کسی خاک شد
الا ای که بر خاک ما بگذری / به خاک عزیزان که یاد آوری
که گر خاک شد سعدی، او را چه غم؟ / که در زندگی خاک بوده‌ست هم
به بیچارگی تن فرا خاک داد / وگر گرد عالم برآمد چو باد
بسی برنیاید که خاکش خورد / دگر باره بادش به عالم برد
مگر تا گلستان معنی شکفت / بر او هیچ بلبل چنین خوش نگفت
عجب گر بمیرد چنین بلبلی / که بر استخوانش نروید گلی