سعدی › حکایت| ” میراث‌دار ادب پارسی “

شنیدم که دیناری از مفلسی / بیفتاد و مسکین بجستش بسی
به آخر سر ناامیدی بتافت / یکی دیگرش ناطلب کرده یافت
به بدبختی و نیکبختی قلم / بگردید و ما همچنان در شکم
نه روزی به سرپنجگی می‌خورند / که سرپنجگان تنگ روزی ترند
بسا چاره‌دانا به سختی بمرد / که بیچاره گوی سلامت ببرد