سعدی › حکایت| ” میراث‌دار ادب پارسی “

شنیدم که نابالغی روزه داشت / به صد محنت آورد روزی به چاشت
به کتابش آن روز سائق نبرد / بزرگ آمدش طاعت از طفل خرد
پدر دیده بوسید و مادر سرش / فشاندند بادام و زر بر سرش
چو بر وی گذر کرد یک نیمه روز / فتاد اندر او ز آتش معده سوز
به دل گفت اگر لقمه چندی خورم / چه داند پدر غیب یا مادرم؟
چو روی پسر در پدر بود و قوم / نهان خورد و پیدا به سر برد صوم
که داند چو در بند حق نیستی / اگر بی وضو در نماز ایستی؟
پس این پیر از آن طفل نادان تر است / که از بهر مردم به طاعت در است
کلید در دوزخ است آن نماز / که در چشم مردم گزاری دراز
اگر جز به حق می‌رود جاده‌ات / در آتش فشانند سجاده‌ات