سعدی › حکایت در مذلت بسیار خوردن| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چه آوردم از بصره دانی عجب / حدیثی که شیرین تر است از رطب
تنی چند در خرقه راستان / گذشتیم بر طرف خرماستان
یکی در میان معده انبار بود / ز پر خواری خویش بس خوار بود
میان بست مسکین و شد بر درخت / وز آنجا به گردن در افتاد سخت
نه هر بار خرما توان خورد و برد / لت انبان بد عاقبت خورد و مرد
رئیس ده آمد که این را که کشت؟ / بگفتم مزن بانگ بر ما درشت
شکم دامن اندر کشیدش ز شاخ / بود تنگدل رودگانی فراخ
شکم بند دست است و زنجیر پای / شکم بنده نادر پرستد خدای
سراسر شکم شد ملخ لاجرم / به پایش کشد مور کوچک شکم
برو اندرونی به دست آر، پاک / شکم پر نخواهد شد الّا به خاک