سعدی › حکایت| ” میراث‌دار ادب پارسی “

شکم صوفیی را زبون کرد و فرج / دو دینار بر هر دوان کرد خرج
یکی گفتش از دوستان در نهفت / چه کردی بدین هر دو دینار؟ گفت
به دیناری از پشت راندم نشاط / به دیگر، شکم را کشیدم سماط
فرومایگی کردم و ابلهی / که این همچنان پر نشد وآن تهی
غذا گر لطیف است و گر سرسری / چو دیرت به دست اوفتد خوش خوری
سر آنگه به بالین نهد هوشمند / که خوابش به قهر آورد در کمند
مجال سخن تا نیابی مگوی / چو میدان نبینی نگه دار گوی
وز اندازه بیرون، مرو پیش زن / نه دیوانه‌ای تیغ بر خود مزن
به بی رغبتی شهوت انگیختن / به رغبت بود خون خود ریختن