سعدی › حکایت| ” میراث‌دار ادب پارسی “

یکی را ز مردان روشن ضمیر / امیر ختن داد طاقی حریر
ز شادی چو گلبرگ خندان شکفت / نپوشید و دستش ببوسید و گفت:
چه خوب است تشریف میر ختن / وز او خوب تر خرقهٔ خویشتن
گر آزاده‌ای بر زمین خسب و بس / مکن بهر قالی زمین بوس کس