سعدی › حکایت| ” میراث‌دار ادب پارسی “

یکی نان خورش جز پیازی نداشت / چو دیگر کسان برگ و سازی نداشت
کسی گفتش ای سغبهٔ خاکسار / برو طبخی از خوان یغما بیار
بخواه و مدار ای پسر شرم و باک / که مقطوع روزی بود شرمناک
قبا بست و چابک نوردید دست / قبایش دریدند و دستش شکست
همی گفت و بر خویشتن می‌گریست / که مر خویشتن کرده را چاره چیست؟
بلا جوی باشد گرفتار آز / من و خانه من بعد و نان و پیاز
جوینی که از سعی بازو خورم / به از میده بر خوان اهل کرم
چه دلتنگ خفت آن فرومایه دوش / که بر سفرهٔ دیگران داشت گوش