سعدی › حکایت در معنی آسانی پس از دشواری| ” میراث‌دار ادب پارسی “

شنیدم ز پیران شیرین سخن / که بود اندر این شهر پیری کهن
بسی دیده شاهان و دوران و امر / سرآورده عمری ز تاریخ عمرو
درخت کهن میوه‌ای تازه داشت / که شهر از نکویی پرآوازه داشت
عجب در زنخدان آن دل فریب / که هرگز نبوده‌ست بر سرو سیب
ز شوخی و مردم خراشیدنش / فرج دید در سر تراشیدنش
به موسی، کهن عمر کوته امید / سرش کرد چون دست موسی سپید
ز سر تیزی آن آهنین دل که بود / به عیب پری‌رخ زبان برگشود
به مویی که کرد از نکوییش کم / نهادند حالی سرش در شکم
چو چنگ از خجالت سر خوبروی / نگونسار و در پیشش افتاده موی
یکی را که خاطر در او رفته بود / چو چشمان دلبندش آشفته بود
کسی گفت جور آزمودی و درد / دگر گرد سودای باطل مگرد
ز مهرش بگردان چو پروانه پشت / که مقراض، شمع جمالش بکشت
برآمد خروش از هوادار چست / که تردامنان را بود عهد سست
پسر خوش منش باید و خوبروی / پدر گو به جهلش بینداز موی
مرا جان به مهرش برآمیخته‌ست / نه خاطر به مویی در آویخته‌ست
چو روی نکو داری انده مخور / که موی ار بیفتد بروید دگر
نه پیوسته رز خوشهٔ تر دهد / گهی برگ ریزد، گهی بر دهد
بزرگان چو خور در حجاب اوفتند / حسودان چو اخگر در آب اوفتند
برون آید از زیر ابر آفتاب / به تدریج و اخگر بمیرد در آب
ز ظلمت مترس ای پسندیده دوست / که ممکن بود کاب حیوان در اوست
نه گیتی پس از جنبش آرام یافت؟ / نه سعدی سفر کرد تا کام یافت؟
دل از بی مرادی به فکرت مسوز / شب آبستن است ای برادر به روز