سعدی › حکایت سلطان تکش و حفظ اسرار| ” میراث‌دار ادب پارسی “

تکش با غلامان یکی راز گفت / که این را نباید به کس باز گفت
به یک سالش آمد ز دل بر دهان / به یک روز شد منتشر در جهان
بفرمود جلاد را بی دریغ / که بر دار سرهای اینان به تیغ
یکی زآن میان گفت و زنهار خواست / مکش بندگان کاین گناه از تو خاست
تو اول نبستی که سرچشمه بود / چو سیلاب شد پیش بستن چه سود؟
تو پیدا مکن راز دل بر کسی / که او خود نگوید بر هر کسی
جواهر به گنجینه داران سپار / ولی راز را خویشتن پاس دار
سخن تا نگویی بر او دست هست / چو گفته شود یابد او بر تو دست
سخن دیو بندی است در چاه دل / به بالای کام و زبانش مهل
توان باز دادن ره نره دیو / ولی باز نتوان گرفتن به ریو
تو دانی که چون دیو رفت از قفس / نیاید به لا حول کس باز پس
یکی طفل بر گیرد از رخش بند / نیاید به صد رستم اندر کمند
مگوی آن که گر بر ملا اوفتد / وجودی از آن در بلا اوفتد
به دهقان نادان چه خوش گفت زن: / به دانش سخن گوی یا دم مزن
مگوی آنچه طاقت نداری شنود / که جو کشته گندم نخواهی درود
چه نیکو زده‌ست این مثل برهمن / بود حرمت هر کس از خویشتن
چو دشنام گویی دعا نشنوی / به جز کشتهٔ خویشتن ندروی
مگوی و منه تا توانی قدم / از اندازه بیرون وز اندازه کم
نباید که بسیار بازی کنی / که مر قیمت خویش را بشکنی
وگر تند باشی به یک بار و تیز / جهان از تو گیرند راه گریز
نه کوتاه دستی و بیچارگی / نه زجر و تطاول به یک‌بارگی